عشق یه طرفه...

داشتیم با هم حرف می زدیم که "دینگ دینگ" دیدم یهو سرش رو کرد توی گوشیش. دروغ چرا بهم برخورد! برای اولین بار احساس کردم برای اونی که اینقدر دوسش دارم، اونقدرها هم مهم نیستم. نمیدونم کی بهش پیام داده بود اما همینطور که لبخند میزد، تند تند تایپ می کرد. رو کردم بهش و گفتم:"خب فعلا." گفت:"داری میری؟ ما که هنوز حرف مون تموم نشده؟" گفتم:"من اینطور فکر نمی کنم." دیدم اخم کرد. حق داشت برای اولین بار اونی که اونقدر دوسش داشت، اینجوری باهاش برخورد می کرد. بدون دلسوزی راهم رو کشیدم و رفتم بدون نگاه کردن به پشت سرم! چند روزی گذشت، پیام داد که از دستم ناراحته! پورخند زدم و بدون اینکه جوابی بدم، پیام رو پاک کردم. اتفاقی هم رو دیدیم. نگاهم رو برگردوندم اما متوجه شدم به سمتم میاد. رسید بهم و گفت:"رفتارت واقعا عجیبه! اصلا فکر نمی کردم همچین آدمی باشی" باز پوزخند زدم و گفتم:"من دقیقا همون کاری رو کردم که تو کردی، بی توجهی" جا خورد! یادش انداختم. شروع کرد به این در و اون در زدن که گفتم:"دیگه اهمیتی نداره. من ترجیه میدم کسی رو دوست داشته باشم که براش مهم باشم." برای اولین بار بود که "نه" می گفتم، اونم به کسی که واقعا دوستش داشتم.

حالا عکس رو دوباره نگاه کنین. خودتون رو بذارین جای خدا. چه حسی بهتون دست میده؟ اونی که دوسش دارین و منتظرین صداش رو بشنوین، غافل از شما دلش پیش دیگریه! من نعوذ بالله خدا نیستم که طرفم رو ببخشم! اما اون حتما یه فرصت دیگه به این بنده اش میده.