بمب، یک عاشقانه

(خطر اسپویل شدن بخش هایی از فیلم بمب یک عاشقانه)

احتمالا قرار بود در هفته های آینده تر این فیلم را ببینم، به ویژه اینکه تنها 3 روز از اکران عمومی آن گذشته بود اما همه چیز به خوبی و در کنار هم پیش آمدند تا امشب به تماشایش بنشینیم. فیلم یک نوستالوژی بازی موفق است، طراحی صحنه ها و رویدادهای فیلم همه و همه با جزئیات دقیق تلاش کرده اند دهه شصت را به خوبی به تصویر بکشند. اولین ویژگی فیلم به نظرم این است که روایت کننده فیلم و آن دوران بر خلاف بسیاری از فیلم های رایج دفاع مقدس و دهه شصت، به جای انسان های آرمانی، انسان های معمولی اند. معادی در روایتش به دنبال نشان دادن قهرمان ها و آدم های آرمانی و ... نیست بلکه میخواهد زندگی عادی و انسان های عادی دهه شصتی را به تصویر بکشد. البته شاید این تصویر در برخی از بخش ها تصویری دهه نودی از واقعیتی دهه شصتی باشد و دچار خلط با حال شده باشد یا بعضا اغراق آمیز باشد اما در مجموع به نظرم موفق بوده است. فضای فیلم از این جهت شباهت هایی به انیمیشن پاسارگاد دارد که روایتگر زندگی معمولی ها و بعضا مخالفین نظام حاکم ایران در دهه شصت است.

طراحی صحنه فیلم با جزئیات نسبتا خوبی صورت گرفته اما همانطور که پیشتر گفتم بیشتر یک نوستالوژی بازیست. فیلم برداری در برخی اوقات حالت شعاری و خسته کننده به خود میگیرد و گویی مستند تماشا میکنید اما برخی از قاب های بسته شده بسیار جذاب و هنرمندانه هستند. فیلم نامه نه گره و تعلیق و بالا و پایین خاصی دارد و نه به دنبال انتقال درونمایه بزرگ و مفصلیست و بیشتر به دنبال بیان یک روایت است از زندگی روزمره، از این جهت در برخی از بخش ها شباهت هایی به فیلم نفس نیز دارد. در حقیقت این فیلم و فیلم نفس تا قبل از سکانس آخر، از جمله فیلم هایی هستند که در یک رویداد بزرگ و معمولا غالب، به دنبال توجه به جنبه های دیگر زندگی هستند، از جمله جنگ که در کنار غالب بودن آن و ویژگی های آن بر فیلم هایی با رنگ و بوی آن، میتوان به جنبه های دیگر زندگی در بستر آن پرداخت، مثل یک عاشقانه در پس زمینه بمب!

روایت عشقی فیلم به اندازه کافی گیراست به ویژه روایت کودکانه آن. دو روایت موازی از عشق که یکی کودکانه و بسیار شاعرانه است و دیگری در بستر یک دو راهی اخلاقی به چالش کشیده شده است. تلاقی این دو روایت عاشقانه اما تا حدی به سمت فیلم هندی شدن میرود. در مجموع فیلم بسیار سوویت است(این کلمه به نظرم دقیقتر از معادل فارسی اش شیرین مفهوم را بیان میکند به علاوه اینکه از نظر من حامل پیامی بیش از صرف شیرینیست)

فیلم در برخی از اوقات نیز طنز است، به نظر میرسد انتخاب بهادر مالکی، سیامک انصاری و حبیب رضایی برای نقش های مسئولین مدرسه نیز برای انتقال همین فضا بوده است. فضای مدرسه و تصویری که از مدرسه دهه شصتی ارائه میشود پر است از تکه اندازی و تمسخر و تحقیر محتوای رسمی و حکومتی و همچنین شیوه های آن! نطق های سر صف ها و مخلوط بودنشان با توهین به بچه های مدرسه در صدد است تصویری شاید تا حدی نادان از مسئولین مدرسه ارائه نماید. از طرفی جز اندک بسیجیان واقعی، باقی معلمین و مسئولین مدرسه تا حدی دو رو به تصویر کشیده میشوند. اینجا نیز باز همان نکته به چشم میخورد که اکثریت مردم معمولی ها معرفی میشوند، معمولی هایی که اهل خواندن و دست زدن هستند، همه فکر و ذکرشان آرمان و عقیده و ... نیست و صرفا در حال حل و فصل مسائل و زندگی روزمره شان هستند. مردمی که در پناهگاه تنها یکی دو نفرشان با تخته بازی کردن مشکل دارند. نوارهای موسیقی و عکس های بازیگرانی که دست به دست میشود و ... همه و همه میخواهد بگوید به جز اندک افرادی که دوآتشه حزب الهی یا بسیجی یا به طور کلی تر بسیار نزدیک به روایت رسمی حکومت از خوب و بد هستند، باقی افراد معمولی ها هستند و از این جهت به نظرم این فیلم فضای بسیار واقعی تری نسب به بسیاری از آثار با دوره زمانی مشابه خود دارد.

بازی بازیگران بد نیست اما درخشان نیز نیست، در عین حال صحنه های نه چندان خوب از بازی نیز به چشم میخورند.

در مجموع به نظرم فیلم ارزش دیدن دارد اما برای دوباره دیدن تردید دارم!