هیچِ بد زمان و مکان مشخصی ندارد!

سهیل و سجاد جایی نزدیکای چغازنبیل
سهیل و سجاد جایی نزدیکای چغازنبیل

وقتی توی آذر داشتم از شیراز برمیگشتم کرمان طبق روال معمول این چند سال اخیر تصمیم گرفتم بیام لب جاده و با ماشین های بین جاده برگردم و لذت آشنایی با آدمهای جدید رو از خودم نگیرم! اما نمیدونستم که امروز چه چیزهایی توی جاده در انتظار منه!

اولین ماشین که یک پیکان سفید بود که وقتی بهش گفتم علاقه به ایرانگردی دارم گفت باید وضع مالیت خوب باشه! این برداشتیه که معمولا از ایرانگردها و جهانگردها هست اما چیزی که من در طول سفرهام دیدم کمتر اینو نشون میداده.

اما داستان از هیچ بعدی شروع شد جایی که کنار خروجی ایستگاه پلیس راه شیراز منتظر ماشین بودم و یک پژو نقره ای کنارم ترمز زد. راننده یک آدم کوچه خیابانی به نظر می رسید و ازونجا که با این دسته آدمها راحت تر میشه گرم گرفت و با معرفت تر هستن معمولا سوار ماشین شدم که تا پلیس راه فسا باهم باشیم.

برخورد اول راننده که اسمش گمونم "مهنی" بود فحش و بد و بیراه به ایرانگردا و جهانگردا بود چون اونا رو ی سری بچه سوسول میدید که برای کار کردن تنبل هستن و میخوان فقط خوش بگذرونن. اما بعد از گذشت ی نیم ساعتی که باهاش حرف زدم قانع شد که مسافرها همیشه هم در خوشی نیستن.

وقتی گردنبند و دستبند روی دستم رو دید ازم خواست تا یکی براش ببافمو و منم از شانس خوب که شب قبلش ی دونه بافته بودم یکی از توی کیفم درآوردمو بهش دادم و با خوشحالی پرسید برای چشم زخم خوبه و من هم بهش اعتماد دادم که اثر اصلیش همونه 🙂

در همین حین یکی از دوستاش که توی طول مسیر زنگ زده بود دوباره زنگ زد و باز در مورد دیدن اونها خبر داد و وقتی تلفنش قطع شد به من گفت دارم میرم چنتا از دوستامو اینجا ببینم و بعد ازون باهم میریم و من هم ازونجا که وسط جاده بودیم و باید کلی تو اون سرما منتظر ماشین میبودم قبول کردم.

دوستش بغل جاده منتظرش بود و راه رو نشون داد مقداری خاکی کنار جاده رفتیم و به اونا رسیدیم که کنار درختی نشسته بودن و بساط لهو و لعب فراهم بود 🙂 به من هم تارف کردن که چون باید برمیگشتم توی مسیر قبول نکردم. همین قد بگم که ی سر زدن تبدیل شد به چهار ساعت نشستن کنار دوستان که همه توی کار قاچاق بودن و مرتب از خاطرات گنگستریشون (کشتن و زخمی کردن و درگیری مسلحانه ) تعریف کردن و ی جاهایی به زبون خاصی که بعدها فهمیدم لاری هست صحبت میکردن و همین استرس منو چند برابر می کرد.

بعد از کلی حرف و شادی و این داستانا و خوردن جوجه کباب روی آتیش اینجا بود که دیگه حسابی سرشون گرم بودو روز به غروب نزدیک بود.

میخواستن به شهر برگردن که اصرار به موندن من کردن و من خیلی قاطعانه گفتم که باید روز شنبه کرمان باشم. پس سوار ماشیناشون وارد جاده شدن. ازونجا که حال درستی نداشتن و تحت تاثیر مسکرات مصرفی بودن، ازشون خواستم تا لب جاده پیاده شم، اما تارف ایرانیا اینجا اوج خودشو نشون میده و نذاشتن که من پیاده شم و با خوشون به سمت پلیس راه فسا رفتیم که چه رفتنی بود...

با سرعت ۱۸۰ یا ۱۹۰ کیلومتر بر ساعت در حال کورس گذاشتن بودن و من روی صندلی عقب مشغول خوندن هر چی دعا که تو زندگیم بلد بودم:) انواع سبقت ها از شونه خاکی و سمت راست گرفته تا کلی حرکات نمایشی دیگه که خوراکشون بود.

حدود چهل دقیقه اینطوری ادامه داشت و برای من خیلی فراتر از این ۴۰ دقیقه گذشت.

اما به سلامت رسیدم و پیاده شدم و شکر میکردم که هنوز زنده ام.

حتی بعد از گذشتن مدت ها از هیچهایک کردن بازهم اتفاق خطرناکی بود که برای من افتاد و خوشبختانه ازش به سلامت گذشتم.

اینو اینجا نوشتم که بگم هیچ وقت بدون محاسبه و تخمین ژانر راننده در ثانیه های ابتدایی حرف زدن باهاش هیچ نزنید و مطمئن باشید که هیچِ بد توی سفر از رگ گردن بهتون نزدیکتره و ممکنه حتی جونتون رو هم به خطر بندازه!