تٌ . . . !

این منم که زشوق وصال تو

یک نفس طی کنم این ره به سوی تو

دلیل از من مخواه من خود نیز حیرانم

که چنین چرا دل سپردم به سیمای روی تو

در عشوه گری از نسل شیرینی

در غرور کوه کم آورده است به پای تو

چون زخم کهنه دهان باز کرده ای

عیبی نیست لختی بخند بر من آواره نیز تو . . . : )