
مسئلۀ اصلی مذاکرۀ ایران و آمریکا فقط این نیست که دو طرف بر سر غنیسازی، تحریم، تنگۀ هرمز یا داراییهای بلوکهشده اختلاف دارند. مشکل عمیقتر این است که هیچکدام باور ندارند طرف مقابل پس از گرفتن امتیاز، به تعهدات خود پایبند بماند.
توافق واقعی بدون حداقلی از اعتماد ممکن نیست. اعتماد یعنی هر طرف مطمئن باشد اگر امتیازی داد، طرف مقابل همان امتیاز را به نقطۀ شروع فشار بعدی تبدیل نخواهد کرد. بدون چنین اطمینانی، هر عقبنشینی نه بخشی از یک معاملۀ متوازن، بلکه «خلع اهرم» تلقی میشود.
در یک توافق متوازن، طرفین پیش از توافق نهایی گامهایی برای اعتمادسازی برمیدارند. این گامها قرار است نشان دهد که توافق، معاملهای دوطرفه است؛ نه تلهای برای گرفتن امتیاز و تغییر دستورکار.
حتی در یک معاملۀ ساده مثل خرید و فروش خودرو، اعتماد فقط میان خریدار و فروشنده شکل نمیگیرد. مکانیک، کارشناس قیمتگذاری، بانک، سند، قانون و امکان پیگیری قضایی همگی معامله را قابل اتکا میکنند.
اما در نظام بینالملل، چنین مرجع بالادستی قدرتمندی وجود ندارد. نهادی نیست که بتواند آمریکا را بهطور قطعی به تعهداتش پایبند کند یا به ایران تضمین بدهد که امتیازهای دادهشده، بعداً علیه خودش استفاده نخواهد شد. اینجاست که بنبست اصلی آشکار میشود: هیچکدام از دو طرف حاضر نیستند اهرمهای خود را صرفاً در برابر وعدههای طرف مقابل کنار بگذارند.
ایران حاضر نیست غنیسازی، اورانیوم غنیشده، کنترل تنگه هرمز و ظرفیتهای منطقهایاش را بدون تضمین معتبر از دست بدهد. آمریکا نیز حاضر نیست بهسادگی از تحریم، فشار مالی، محاصره دریایی و داراییهای بلوکهشده ایران عبور کند. پس مشکل فقط این نیست که متن توافق دشوار است. مشکل این است که هیچکس نمیخواهد «گام اول» را بردارد؛ چون هر دو طرف نگراناند گام اول به معنای از دست دادن اهرم باشد، نه آغاز یک روند متقابل.
بیاعتمادی ایران به آمریکا نیز صرفاً یک موضع تبلیغاتی نیست. واشنگتن بارها در لحظات حساس پیامهای متناقض فرستاده، در میانه روندهای دیپلماتیک به اقدام نظامی متوسل شده و رفتارهایی نشان داده که اعتبار تعهداتش را تضعیف کرده است.
نمونۀ اخیر، روند مربوط به طرح دهبندی ایران و مذاکرات اسلامآباد بود. ترامپ ابتدا برای راضی کردن ایران به آتشبس اعلام کرد که طرح دهبندی ایران میتواند مبنای قابل قبولی برای مذاکره باشد؛ اما وقتی مذاکرات به مرحلۀ عملی رسید، دستورکاری متفاوت روی میز گذاشته شد که ارتباط جدی با همان طرح اولیه نداشت. وقتی چنین تجربهای کنار تهدیدها، پیامهای متناقض و تغییر مداوم دستورکار واشنگتن قرار میگیرد، طبیعی است که تهران دلیلی برای اعتماد به وعدههای آمریکا نبیند.
از سوی دیگر، مشکل فقط بیاعتمادی ایران نیست. مسئله مهمتر این است که ترامپ اساساً سابقۀ روشنی در ساختن توافقهای برد-برد مبتنی بر اعتمادسازی ندارد. او معامله را بیش از آنکه از مسیر اعتمادسازی بفهمد، از مسیر فشار، تهدید و امتیازگیری تعریف میکند.
الگوی غالب ترامپ در سیاست خارجی همین بوده است: بالا بردن هزینه، قرار دادن طرف مقابل زیر فشار، و سپس معرفی عقبنشینی او بهعنوان «معامله». بسیاری از توافقهای تعرفهای او با اروپا، ژاپن، کره جنوبی، هند و دیگر شرکای تجاری آمریکا در همین چارچوب قابل فهماند: فشار ابتدا، امتیازگیری یکطرفه بعد.
اما چین یک استثنای مهم بود. پکن زمانی ترامپ را به معاملهای متوازنتر کشاند که در برابر جنگ تعرفهای عقب ننشست و مقابلهبهمثل کرد؛ از اعمال تعرفههای متقابل تا محدود کردن صادرات برخی مواد معدنی حیاتی. نتیجه، بیش از آنکه یک پیروزی یکطرفه برای ترامپ باشد، نوعی عقبنشینی از فشار اولیه و بازگشت نسبی به نقطۀ پیشین بود.
توافق با ایران، اگر قرار باشد واقعی و پایدار باشد، با منطق تحمیل یکطرفه ساخته نمیشود. ایران در شرایط بیاعتمادی عمیق، اهرمهای خود را صرفاً در برابر وعده کنار نمیگذارد. آمریکا نیز حاضر نیست بدون دریافت امتیازهای بزرگ، از ابزارهای فشار خود عبور کند.
از چنین ترامپی نمیتوان انتظار داشت داوطلبانه گام اول اعتمادساز را بردارد؛ مگر آنکه در میدان با هزینهای جدی، مانند نمونۀ چین، روبهرو شود و عقب نشینی کند. از ایران نیز نمیتوان انتظار داشت اهرمهای خود را کنار بگذارد، آن هم در شرایطی که به آمریکا بیاعتماد است و خود را در موقعیت ضعف میدانی نمیبیند.
بنابراین، گره اصلی نه فقط در بندهای توافق، بلکه در منطق حاکم بر مذاکره است. تا زمانی که واشنگتن توافق را با فشار برای تسلیم اشتباه بگیرد، مذاکره میتواند ادامه پیدا کند اما توافق واقعی همچنان دور از دسترس خواهد ماند.
🔻به کانال شمس الدین شریعتی در تلگرام بپیوندید.
https://t.me/Shamsoddin_Shariati
وبسایت شمس الدین شریعتی
www.shamspolitics.com