چرا ؟؟

یکی رو میشناسم سر کلاس همچی رو یاد میگرفت حفظ کردن یه کتاب براش یک ساعت وقت میبرد .شب امتحانش با خانوادش میرفتن کل شهر رو میگشتن .همیشه شاد بود این قد که بچه های کلاس از حسودی لای کتابش سوسک پلاستیکی میذاشتن که بترسوننش. از وقتی باهام دوست شد همش بهم میگفت چرا سرت همش پایینه چرا موقع درس جواب دادن اینقدر استرس داری چرا همش حالت گرفته است .بعد یه مدت ازم خسته شد ولم کرد الانم بعد چهار سال که ندیدمش میدونم زندگی خوبی داره .من از یه روستا اومدم شهر که تو یه مدرسه ی بهتر درس بخونم و زندگی خوابگاهی و دور بودن از خانوادم رو تحمل کردم هر شب کلی درس میخوندم کلی رویا داشتم ولی فهمیدم آدمی نیستم که بتونم برم دانشگاه خوب .شب مینشستم بپای امتحان فردام کلی میخوندم ولی وقتی نمره ام رو میدیم آروم برگه ی امتحانم رو میذاشتم تو کیفم و ساکت می نشستم به اون دختر نگاه میکردم که چقد شاده .خلاصه تو یه دانشگاه سطح سه پرستاری خوندم که از خودم و زندگیم و خانوادم فرار کنم ولی خیلی اشتباه کردم و خیلی میترسم که از پس این شغل و زندگی سخت برنیام .

الان واقعا یه آدم شکست خورده ام .حس میکنم نمیتونم خودمو زندگیمو تحمل کنم .

من چه اشتباهی کردم ...

بعضی وقتا فکر میکنم اگه تو روستا میموندم و مثل دوستای روستاییم زود ازدواج میکردم الان زندگی بهتری داشتم ؟

اگه تو روستا میموندم دنیای من توی همین یه تیکه جا خلاصه میشد و شادیم رو تو همین زندگی پیدا میکردم

الان بعضی وقتا حسرت اون دوستام رو میخورم که میرن مسافرت خارج از کشور و میگم چرا زندگی من باید اینقدر غمگین باشه

فکر میکنم چرا باید دلم چیزایی رو بخواد که هیچ وقت نمیتونم به دستشون بیارم.پرا مغزم ازین فکرا خلاص نمیشه .روحم داره از هم میپاشه

چرا هیچ کس نبود وقتی که کلی تلاش میکردم بهم بگه اشکال نداره چیزی نشده .یه بار میشه یه بار نمیشه