
این یک ملولوگ است از نگاه و لحنِ
«شهرام کاظمی مرادی»؛خالق هزار ترانه اجرا شاعرانه، فلسفی، انسانی و بینقاب:
من حرف نمیزنم که قانع کنم؛
حرف میزنم چون سکوت، وقتی حقیقت زخمیست، خودش نوعی دروغ است.
من از جهان، سهمِ فریاد نخواستم؛
فقط خواستم آدم، آدم بماند
و واژه، ابزارِ فریب نشود.
درد را میشناسم؛
نه آنکه از دور نگاهش میکنند،
آنکه شب، کنارش میخوابد
و صبح با او بیدار میشود.
اما درد اگر فهمیده نشود، میگندد؛
و من نیامدهام که بوی تعفن را عادی کنم.
آزادی را در فریاد ندیدم،
در شرافت دیدم.
در اینکه بتوانی «نه» بگویی
بیآنکه شبیه ظالم شوی.
در اینکه عاشق باشی
و خیانت، حتی به فکرت هم خطور نکند.
عشق برای من هیجان نیست؛
مسئولیت است.
اگر عاشقی و بدی میکنی،
یا عاشق نیستی
یا هنوز بلد نیستی انسان باشی.
من از خدا تصویر نمیسازم؛
من در رفتار آدمها دنبالش میگردم.
هر جا انصاف گم شد،
میدانم ایمان هم همانجا افتاده.
دنیا پر از صداست،
اما کمشنواست.
همه حرف میزنند
کمتر کسی میفهمد
و کمتر از آن، کسی جرأت دارد بفهمد.
من شاعر نیستم چون کلمات را بلدم؛
شاعر شدم چون دروغ را بلد نبودم.
و این در زمانهی ما
جرم کمی نیست.
اگر روزی تنها شدم،
بدان از انسان بریدن نبود؛
از تظاهر خسته شدم.
از دستدادنِ معنا
از معاملهکردنِ وجدان.
من هنوز باور دارم
میشود محکم بود و مهربان،
صادق بود و تنها،
آزاد بود حتی اگر
دیوارها نزدیک باشند.
و اگر چیزی برای گفتن مانده،
این است:
نجابت، هنوز انقلابیترین انتخاب انسان است
میخواهی 🌑✨