
منظور از این که فرمود: كسى كه از ذكر من اعراض كند معيشتى ضنك يعنى تنگ دارد، اين است كه كسى كه خدا را فراموش كند و با او قطع رابطه نمايد، ديگر چيزى غير دنيا نمىماند كه وى به آن دل ببندد، و آن را مطلوب يگانه خود قرار دهد، در نتيجه همه كوششهاى خود را منحصر در آن كند، و فقط به اصلاح زندگى دنيايش بپردازد، و روز به روز آن را توسعه بيشترى داده، به تمتع از آن سرگرم شود، و اين معيشت، او را آرام نمى كند، چه كم باشد و چه زياد، براى اينكه هر چه از آن به دست آورد به آن حد قانع نگشته و به آن راضى نمىشود، و دائما چشم به اضافهتر از آن مىدوزد، بدون اينكه اين حرص و تشنگيش به جايى منتهى شود، پس چنين كسى دائما در فقر و تنگى بسر مىبرد، و همیشه دلش علاقهمند به چيزى است كه ندارد، صرفنظر از غم و اندوه و قلق و اضطراب و ترسى كه از نزول آفات و روى آوردن ناملايمات و فرارسيدن مرگ و بيمارى دارد، و صرفنظر از اضطرابى كه از شر حسودان و كيد دشمنان دارد، پس او علىالدوام در ميان آرزوهاى برآورده نشده، و ترس از فراق آنچه برآورده شده به سر مىبرد.
در حالى كه اگر مقام پروردگار خود را مىشناخت و به ياد او بود و او را فراموش نمىكرد، يقين مىكرد كه نزد پروردگار خود حياتى دارد كه آميخته با مرگ نيست، و ملكى دارد كه زوالپذير نيست، و عزتى دارد كه مشوب با ذلت نيست، و فرح و سرور و رفعت و كرامتى دارد كه هيچ مقياسى نتواند اندازهاش را تعيين كند و يا سرآمدى آن را به آخر برساند، و نيز يقين مىكند كه دنيا دار مجاز است و حيات و زندگى دنيا در مقابل آخرت پشيزى بيش نيست، اگر او اين را بشناسد دلش به آنچه خدا تقديرش كرده قانع مىشود، و معيشتش هر چه باشد برايش فراخ گشته، ديگر روى تنگى و ضنك را نمىبيند.
بعضى از مفسرين گفتهاند: مراد از معيشت ضنك، عذاب قبر، و شقاوتهاى زندگى برزخى است، چون مىبينيم بسيارى از اعراضكنندگان از ياد خدا زندگى دنيایي بسيار وسيعی دارند، و دنيا به تمام معنا، خود را در اختيار آنان و به كام آنان قرار داده، پس آنان ديگر معيشت ضنك در حقشان صادق نيست.
ولى اين حرف صحيح نيست، زيرا معيشت چنين افرادى با مقايسه با معيشت فقرا وسيع است، و خلاصه اين حرف وقتى صحيح است كه بخواهيم ميان اين دو نحو معيشت مقايسه كنيم، و نظر قرآن كريم به آن دو از اين جهت نيست، كه كدام وسيع تر از ديگرى است، قرآن كريم كار به خود آن دو قسم زندگى ندارد، بلكه به آن دو نوع نسبت به مؤمن و كافر نظر مىكند، مؤمن كه مسلح به ياد خدا و ايمان به او است، با كافرى كه مقام پروردگار خود را فراموش كرده، و دل به زندگى دنيا بسته و از نور ايمان بهرهاى ندارد.
و جاى هيچ ترديدى نيست كه مؤمن حيات حر و سعيدى دارد كه در هر دو حال غنا و فقر، سعيد است، هر چند كه فقرش به حد عفاف و كفاف و كمتر از آن باشد، ولى كافر داراى چنين حياتى نيست، و زندگى او در دو كلمه خلاصه مىشود، نارضايتى نسبت به آنچه دارد، و دل بستگى به آنچه ندارد، اين است معناى زندگى تنگ.
بله عذاب قبر هم خود يكى از مصاديق آن است، چون آيه شريفه متعرض دو نشئه شده جمله "فان له معيشه ضنكا" متعرض بيان حال كفار در دنيا و جمله "و نحشره يوم القيمه اعمى" متعرض حال آنان در آخرت است، پس ناگزير بايد گفت زندگى برزخ دنباله زندگى دنيا است. بعضى ديگر گفتهاند: مراد از "معيشت ضنك"، عذاب آتش روز قيامت، و مراد از جمله "نحشره" عذابهاى قبل از دخول در آتش است. اين وجه نيز صحيح نيست، زيرا با اطلاق جمله "فان له معيشه ضنكا"، و تقييد جمله "نحشره يوم القيمه" سازگار نيست، اگر معيشت ضنك هم مربوط به قيامت بود خوب بود يوم القيامه را در جمله اولى هم بياورد. بله اگر اول آيه را مطلق بگيريم، تا معيشت ضنك شامل دنيا و آخرت هر دو باشد، و جمله دوم مقيد به خصوص قيامت باشد، عيبى ندارد. و نحشره يومالقيامه اعمى يعنى او را طورى زنده مىكنيم كه راهى به سوى سعادتش كه همان بهشت است نيابد.