عمر کوتاه احساسات ما

لباس مشکی، روش مانتوی مشکی، زیرش شلوار مشکی، برای گرم شدن هم کاپشن مشکی... داشتم حاضر میشدم برم سر کار... یه لحظه به خودم نگاه کردم حالم از خودم به هم خورد... چیه این همه مشکی؟ چه خبره؟ من که هیچوقت تو لباس هام حتی رنگ مشکی نداشتم و برای ختم ها مجبور به پوشیدن یه رنگ تیره ی معمولی بودم... (به قول چهرازی: چیشدیم ما؟) دلم میخواد از خودم عکس بگیرم بزارم اینستا و فحش بدم کلا... اما دیرم شده... موقع خارج شدن تو آینه کنار در خودم رو میبینم که فقط مقنعه و ساعتم مشکی نیست که با کقش بنفشم ست کردم. اما اونم انقدر بنفش تیره ای هست که دردی رو دوا نکنه... عکس رو میذارم برای فردا و کلا به حال به هم خوردگی از خودم ادامه میدم.

فرداش اما برف اومده، وقتی بیدار شدم هیجان زده هستم، شال و کلا رنگی رنگی م رو میذارم سرم و زیرش لباس گرم رنگی میپوشم... اینا باقی مونده دورانی هست که هممممهههه چیم رنگی رنگی بود... میپوشم و باهاش میرم بیرون. تو سفیدی برف ها برق میزنم. آدم ها از دیدنم گل از گلشون میکشفه. دیگه همون شادی سرتاپا مشکی دیروز نیستم. به همین زودی اون حس رفع شد... (هرچند کوتاه)... الان از فضای توییتر یادش افتادم، خیلی ها اومدن بگن چه چهارشنبه خوبیه که با خبر فوت علی اردستانی (کوچه/ادیسیون) مواجه شدن و ...