قصه های من و جاده مخصوص

تابستون بود مدرسه تعطیل بود از زمستون قولش را داده بود سرش میرفت حرفش نمیرفت . مامانم راضی نبود با هاش تا جاده مخصوص برم ،اما ما راز های زیادی داشتیم روسری قرمز سرم کرده بودم می خواستم برم کلاس دوم ، رفتیم سوار ماشین شدیم پیکان سفید تمیز ، تا کارخانه کلی آواز خوند عادت داشت موقع رانندگی آواز می خوند و من هم کیف میکردم ...چندتا تذکر رو هم یادآوری کرد تکلیف ما باهم انگار همیشه روشن بودیادم نمیاد کی و چه جوری خط قرمزش ها را فهمید اما زود فهمیدم ، ازخیلی بچه گی .رسیدیم جلوی در قلبم تند میزد با دربون خوش و بش کرد. خوش اخلاقه، هنوزم بذله و اصوگراست .ماشین را پارک کرد ،پیاده شدیم دستم را محکم گرفت دستاش قوی هستندو پر از امنیت ،از پله های دفترش بالا رفتیم چند تا تلفن حرف زد و من ساکت نشسته بودم و بعد آقایی را صدا کرد وگفت این خانم (منو می گفت ). می خواد یه روز بیاد ایرانخودرو کار کنه حالا دارم میبرمش خط تولید را ببیند

اون روز من همه مسیر زندگی ام را چیدم و سرنوشتم در جاده مخصوص رقم خورد......