اعتماد

خیلی وقته عادت کردم نباید به کسی اعتماد کنم. حتی از نزدیک ترین افراد زندگیم. باید از هرکسی انتظار هرچیزی داشته باشم... خیلی وقته پس ذهنم میگم رو دو تا پای خودت تنهایی و بقیه هستن، اما نه به عنوان تکیه گاه، جوری باایست که اگر جا خالی دادن زمین نخوری...

اما با این وجود باز اعتماد کردم... باز دلم گرم شد... باز ... میدونم چرا این اتفاق افتاد. چون کسایی رو تو زندگیم دارم که پشت گرمی م هستن. که تکیه دادم بهشون و فهمیدم میشه که بشه. با خودم گفتم اعتماد جواب داده، شاید بازم جواب بده. اما غافل از این که همه تجربه های ما خوب نخواهند بود.

گاهی چون خوبی دیدیم، خوب میبینیم و یادمون میره درصد غیر از تجربه مون بالاست و باید انتظار هرچیزی رو داشته باشیم