تمام ناتمام ما

هیچوقت همه ی آدم ها رو نخواهیم فهمید. همانطور که هیچکس همه ی ما را نمیبیند. حتی نزدیکترین ها، مادر و خواهر و همسر و فرزند... هندوانه نیستیم که بریده شویم و درونمان مشخص شود‌. چه بسا اگر مانند هندوانه ای بترکیم... باز هم هیچکس نخواهد فهمید درون ما چیست

بیرونمان سبز پررنگ راه راه است... یا سبز ساده ی کمرنگ... آدم ها میرسند و میگویند: من تو را میشناسم. بیش از خودت که هرروز در آینه خود را میبینی. تو فقط روی خودت را میبینی و من پشت و رویت را... تو سبزی، با یک لک آن گوشه، با ۱۴ راه راه تیره که حاشیه های کوتاه دارند...

اما ما قرمزیم... با هسته های سیاه فراوان که هیچکس فرصت شمردن آنها را ندارد، حتی خودمان. درون هسته های مان سفید است، اما هیچکس مجال چشیدنش را ندارد .

نمیتوانیم به دیگری بگوییم‌ من تو را میشناسم. تو هم هندوانه ای. چون من. دیگران فکر میکنند سبز هستی. اما من میدانم درونت قرمز است با هسته های سیاه... شاید دیگری هندوانه ای درون زرد باشد با هسته های قهوه ای... شاید مدت هاست از درون پوک شده و قرمزی را فراموش کرده...