شهراشوب

پام میره تو باغچه ای که گِل شده... طوری کفشم کثیف میشه که حتی منی که هیچوقت به کفش هام اهمیت نمیدم و کفش هام از روز خریدنشون تا پایان دور انداختنشون حتی یکبار رنگ دستمال به خودشون نمیبینن هم خوشحال نمیشم از دیدن این حجم وسیع از گِل چسبیده بهش. کنار پیاده رو وایمیسم و با دستمال تمیزش میکنم.

دستمال رو میذارم تو همون باغچه تا دستمال بعدی رو بردارم. خیلی گلی شدن. میخوام بردارم بندازم سطل آشغال، اما از ترس گِل شدن دست هام تردید میکنم. بین برداشتن و برنداشتنش مردد هستم که آقای رفتگری که سنش به نوجوانی میخوره از کنارم رد میشه و نیم نگاهی بهم می اندازه. نگاهش سنگینی میکنه رو دوشم و وجدان درد میگیرم برای این کار.

دستمال ها رو برمیدارم بندازم سطل آشغال. دور و برم رو نگاه میکنم اما هیچ سطلی نمیبینم. آقای پاکبان داره نگاهم میکنه، بهش میگم سطل آشغال کجاست؟ با دست سمتی رو نشون میده و چیزی میگه. ولی هیچ اونجا نیست. میشنوم میگه اونجو... اونجو... متوجه نمیشم... میگم اینجا که چیزی نیست! کجا؟ بلند تر میگه: جوب جوب... ینی باید دستمالم رو بندازم تو جوب!

خدایی این کار فرقی با رها کردن دستمال کنار خیابان فرقی نداره! وجدانم نمیذاره... دستم میگیرم و با خودم میگم بالاخره که سطل آشغالی هست... هنوز یک متر جلوتر نرفتم که سطل آشغال میبینم... جالبه، اینقدر نزدیک بود ولی آقای پاکبان بهم نگفت برم بندازم اونجا.... انگار واقعا اینجا هیچی سر جای خودش نیست.