هیجانات خفه شده

نوجوان بودم، عروسی یکی از دوستام بود. اولین بار بود عروسی یکی از دوستام میشد و خیلی خوشحال بودم. از خیلی وقت قبلش مدام به چی بپوشیم و چیکار کنیم فکر میکردیم و رویا پردازی... چند روز مونده به عروسی با خواهرهاش نشستیم آهنگ هایی که میخواهیم بدیم ارکستر بزنه رو انتخاب کردیم و روی کاغذ نوشتیم. موقع انتخاب خیلی هیجان زده بودیم و مدام بررسی میکردیم با کدام آهنگ میشه بیشتر شاد بود و رقصید... از تصورش هم شاد میشدیم...

فردای اون شبی که آهنگ های مورد علاقه مون رو انتخاب کردیم، تازه آفتاب زده بود که تو خواب و بیداری صدای مامانم رو پشت تلفن شنیدم... عمو زنگ زده بود و خبر فوت بابابزرگم رو داده بود... بابابزرگم رو خیلی دوست داشتم، حتی الان که 13 سال از اون روز گذشته ته دلم بهم میگه شاید بتونم بگم از دیگر نوه ها بیشتر...

اما اون لحظه به تنها چیزی که اول از همه فکر کردم کنسل شدن عروسی دوستم بود... دیگه نمیتونستم تو اون عروسی شرکت کنم و نکردم... خوب یادمه تمام اون لحظه هایی که بین جمعیت تو حیات نشسته بودم و صدای قرآن پخش میشد دلم پیش عروسی ای بود که این همه براش برنامه ریخته بودم. شاید حتی دلم میخواست حداقل اون کاغذ آهنگ های شاد و قشنگ گم بشه که بقیه نتونن با آهنگ هایی که من انتخاب کردم برقصن وقتی خودم نیستم!

این تنها یک نمونه س و چنین تجربه ای باز هم تکرار شده... روزها هیجان و برنامه ریزی و ذوق و به یکباره بوووم... نابود شدن همه شون وقتی در اوج لذت داشتنش بودی... در حالی که حتی نتونستی ذره ای ازش بچشی...

همین تجربه ها باعث شد روشم رو تغییر بدم و روی ذوق ها و هیجان های پیش از موعد یه ضربدر گنده بکشم... گاهی پیش اومده حتی وقتی اتفاقی که منتظرش بوده در حال رخ دادن هست هم هی با خودم میگم از کجا معلوم، شاید همین الان که وسطش هستم همه چیز خراب بشه، هنوز تمام نشده که... و انقدر این حس من رو همراهی میکنه که میبینم اتفاق یا لحظه مورد علاقه م اومد و تمام شد و من حتی لحظه ای ازش لذت نبردم... بیشتر ترسیدم برای از دست دادنش و مدام حس های هیجانم رو گذاشتم برای بعد... مدام زدم تو سرش...