ویرگول
ورودثبت نام
شهاب کریمی
شهاب کریمی
شهاب کریمی
شهاب کریمی
خواندن ۹ دقیقه·۷ ماه پیش

قهرمان شدن از کلوچه خوردن شروع میشه!

وقتی در اینترنت به دنبال نقدی بر انیمیشن «پاندای کونگ‌فوکار» می‌گردیم، بیشتر مطالب حول محورهایی مانند خودباوری، اعتماد به نفس، تقدیر و سرنوشت می‌چرخد. روایت غالب نقدها چنین است: پاندا موجود چاقی بود که وقتی به خود باور پیدا کرد، دریافت که راز جنگجوی اژدها یک دستورالعمل خاص نیست، بلکه باور به خود کلید پیروزی است. این نوع نگاه، روایت پاندا را به طرز نادرستی ساده می‌کند و اهمیت هنر کونگ‌فو، آموزش‌های استاد شیفو، و سال‌ها تمرین و تلاش جنگجویان را کم‌رنگ جلوه می‌دهد.

اما من می‌خواهم از زاویه‌ای دیگر به این داستان نگاه کنم. زاویه‌ای که نه‌تنها تربیت مبارزان کونگ‌فو را مهم و کلیدی می‌داند، بلکه تحول استاد شیفو، ناتوانی پنج قهرمان در برابر تایلانگ و حتی دلیل انتخاب پاندا به‌عنوان جنگجوی اژدها را نیز معنا می‌بخشد.

روایت ساده‌ی داستان چنین است: تایلانگ، شخصیت منفی داستان، از زندان فرار کرده و به‌سوی شهر در حرکت است تا همه‌چیز را نابود کند. در مدرسه کونگ‌فو مراسمی برای انتخاب جنگجوی اژدها برگزار می‌شود؛ کسی که تنها او می‌تواند تایلانگ را شکست دهد. کاندیدای این انتخاب، پنج مبارز زبردست و آموزش‌دیده هستند که سال‌ها برای رسیدن به این جایگاه تمرین کرده‌اند.

در همین شهر پاندایی زندگی می‌کند که عاشق کونگ‌فو و قهرمانان افسانه‌ای آن مدرسه است. در روز انتخاب جنگجوی اژدها، با اشتیاق می‌کوشد خود را به حیاط مدرسه برساند تا مسابقه را ببیند، اما دیر می‌رسد و پشت درهای بسته می‌ماند. با این حال، از هر راهی که به ذهنش می‌رسد، تلاش می‌کند وارد مدرسه شود، تا آن‌که سرانجام با کمک مواد آتش‌بازی و فشفشه‌ها، به شکلی غیرمنتظره به وسط محوطه مدرسه پرتاب می‌شود؛ درست مقابل پای استاد اوگوی که مسئول انتخاب جنگجوی اژدهاست. در همان لحظه، استاد اوگوی به پاندا اشاره می‌کند و او را به‌عنوان جنگجوی اژدها معرفی می‌نماید.

لحظه انتخاب شدن پاندا.
لحظه انتخاب شدن پاندا.

همه در بهت و ناباوری فرو می‌روند. هیچ‌کس باورش نمی‌شود که استاد اوگوی چنین انتخابی کرده باشد. این تصمیم، مردم شهر، مبارزان مدرسه و حتی استاد شیفو را ناامید می‌کند. با این حال، همگی به احترام انتخاب اوگوی، تمام تلاش خود را می‌کنند تا پاندا را در کوتاه‌ترین زمان ممکن به یک مبارز ماهر تبدیل کنند. اما تمام این کوشش‌ها بی‌نتیجه باقی می‌ماند و حتی خود پاندا نیز ناامید می‌شود. تا اینکه تحولی در نگرش استاد شیفو رخ می‌دهد و چند روز پیش از رسیدن تایلانگ، پاندا به جنگجوی اژدها تبدیل شده و دشمن قدرتمند را شکست می‌دهد.

اولین پرسش اساسی در این روایت، که پاسخ به آن می‌تواند معنای کل داستان را تغییر دهد، این است: چرا استاد اوگوی در آن روز، پاندا را به‌عنوان جنگجوی اژدها انتخاب کرد؟

اگر تنها مجذوب تلاش‌های طنزآمیز پاندا برای ورود به مدرسه شویم، این انتخاب چیزی جز یک تصادف به نظر نمی‌رسد. گویی هم‌زمانی اشاره استاد اوگوی با افتادن پاندا مقابل او، باعث چنین انتخابی شده است. اما اگر این تنها یک اتفاق بوده، چرا استاد اوگوی به آن پایبند ماند؟ می‌توانست اشاره‌اش را تغییر دهد یا از پاندا بخواهد کنار برود.

ممکن است این ماجرا را به حساب تقدیر و سرنوشت بگذاریم. شاید این خواست سرنوشت بوده که پاندا جنگجوی اژدها شود و نباید در برابر آن مقاومت کرد. اما آیا واقعا چنین مسئله مهمی، که سرنوشت یک شهر به آن گره خورده، باید تنها بر پایه تقدیر غیرقابل‌تغییر تفسیر شود؟ اگر چنین است، چرا اصلاً مسابقه‌ای برگزار می‌شود؟ چرا قرعه‌کشی نکنیم تا دست تقدیر آزادی بیشتری در انتخاب داشته باشد؟

در این میان، دیگر نمی‌توان استاد اوگوی را یک استاد خردمند دانست؛ بلکه تنها سنت مدرسه چنین اقتضا می‌کند که او انتخاب کند و کسی هم با نظرش مخالفت نکند.

سکوت مرموز استاد اوگوی باعث می‌شود که حکمت این انتخاب در داستان همچون رازی باقی بماند.

به‌نظر من ما به این سؤال پاسخ‌های سطحی می‌دهیم چون این داستان را خیالی و دور از واقعیت می‌پنداریم. اجازه دهید مثالی ملموس‌تر بزنم: فرض کنید شما مدیر مدرسه‌ای هستید و باید برای یک مسابقه ریاضی بین‌المللی، دانش‌آموزی را انتخاب کنید. این مسابقه محدود به موضوع خاصی نیست و از هر شاخه‌ای از ریاضیات، در هر سطحی ممکن است سؤال طرح شود. شما چطور دانش‌آموزی را که بهترین نتیجه را کسب خواهد کرد، انتخاب می‌کنید؟

ساده‌ترین راه، نگاه‌کردن به نمرات دانش‌آموزان در درس ریاضی و انتخاب شاگرد ممتاز است. اگر دقیق‌تر باشید، ممکن است مسابقه‌ای درون مدرسه برگزار کنید و نفر برتر را به مرحله بین‌المللی بفرستید. در هر دو حالت، کسی به تصمیم شما خرده نخواهد گرفت؛ همان‌طور که اگر استاد اوگوی یکی از پنج مبارز را انتخاب می‌کرد، جای هیچ سؤالی نبود.

اما حال تصور کنید که در روز انتخاب، شما ناگهان یکی از دانش‌آموزانی را که بیرون از سالن امتحان مشغول بسکتبال بازی‌ست، به‌عنوان نماینده انتخاب کنید. آیا کسی متعجب نمی‌شود؟ یا گمان نمی‌کند که دیوانه شده‌اید؟ پس چرا زمانی که انتخاب استاد اوگوی را دیدید، راحت پذیرفتید که این یا یک تصادف بوده یا حکم تقدیر؟

نکند چون این یک انیمیشن است؟

اما به‌هرحال نظر استاد اوگوی قطعی بود؛ گویی فقط پاندا می‌توانست تایلانگ را شکست دهد. تایلانگی که روزگاری بهترین شاگرد استاد شیفو بود و همه فنون کونگ‌فو را آموخته بود. اکنون استاد شیفو باید پاندا را برای رویارویی با کسی آماده می‌کرد که تمام رموز کونگ‌فو را می‌دانست.

گرچه پاندا قهرمان داستان است، اما گره اصلی روایت با تحول استاد شیفو باز می‌شود. استاد شیفو، که سال‌ها همه مبارزان کونگ‌فو را تعلیم داده بود، حالا با سخت‌ترین چالش دوران استادی‌اش روبه‌رو شده: چگونه می‌توان پاندای چاقی را که هیچ آمادگی بدنی ندارد، در زمانی کوتاه به جنگجوی اژدها تبدیل کرد؟ بازگردیم به مثال مدرسه، این چالش همانند این است که معلم ریاضی در مدت یک هفته، به دانش‌آموزی که استعدادی در ریاضیات ندارد، آموزش دهد تا در مسابقه‌ای بین‌المللی مقام اول را کسب کند.

اگر شما آن معلم بودید، در آن یک هفته چه چیزهایی را به دانش‌آموزتان یاد می‌دادید؟ از چه کتاب‌هایی استفاده می‌کردید؟ کدام قضایا؟ چه مسائلی را با او تمرین می‌کردید؟

گره اساسی این فیلم در جایی باز می‌شود که استاد شیفو، که کاملاً از پاندا ناامید شده بود، صحنه‌ای را می‌بیند که معنای حقیقی کونگ‌فو را دوباره در ذهنش زنده می‌کند.

آن صحنه زمانی رخ می‌دهد که مدرسه از مبارزان خالی شده و پاندا، ناامید و غمگین، در آشپزخانه دنبال کلوچه می‌گردد. او برای پیدا کردن کلوچه‌ها، تمام کمدها را جست‌وجو می‌کند، با مشت درهای چوبی را می‌شکند، می‌پرد تا به کمدهای بالا برسد، از دیوار بالا می‌رود و در ارتفاع تعادلش را حفظ می‌کند تا بتواند کلوچه‌ای را بخورد. استاد شیفو این صحنه را می‌بیند: پاندا پاهایش را ۱۸۰ درجه باز کرده و مثل یک استاد کونگ‌فو در هوا تعادل دارد.

گویی در آن لحظه تمام دنیا برای شیفو می‌ایستد. او می‌فهمد پاندا کونگ‌فو نرفته، اما در مسیر حل مسئله‌ای ساده ـ خوردن یک کلوچه ـ بدنش را با محیط هماهنگ کرده و راه‌حل یافته است. و این همان جوهره‌ی واقعی کونگ‌فو است.

استاد شیفو درک می‌کند که کونگ‌فو فقط مجموعه‌ای از حرکات و فنون نیست؛ بلکه هنر هماهنگی بدن و ذهن با طبیعت، برای حل مسئله است.

پاندا هیچ‌گاه در کلاس کونگ‌فو حضور نداشته بود؛ اما مسئله‌اش را با محیط حل کرد. در همان ابتدای داستان نیز، وقتی پشت درهای بسته مدرسه مانده بود، تنها یک خواسته داشت: دیدن مسابقه. برای حل این مشکل، از شاخه درخت، مواد آتش‌بازی، چوب‌های بلند و... استفاده کرد. اگر این تلاش‌ها را از نگاه یک استاد کونگ‌فو ببینید، ردپای اجرای فنون را در آن‌ها خواهید یافت.

صندلی موشکی پاندا برای گذر از دیوار میدان مسابقه انتخاب جنگجوی اژدها
صندلی موشکی پاندا برای گذر از دیوار میدان مسابقه انتخاب جنگجوی اژدها

شاید همین هنر حل مسئله بود که در چشم تیزبین استاد اوگوی نمایان شد. اینکه کسی بتواند با آن شرایط بدنی، خود را به وسط میدان مسابقه برساند، یعنی توان رویارویی با تایلانگ را نیز دارد.

در مقابل، تایلانگ مبارزی بود که تمام فنون را یاد گرفته بود، اما وقتی به کونگ‌فو نگاه ابزارگونه داشت، از سوی استاد اوگوی طرد شد. کسی که کونگ‌فو را صرفاً مجموعه‌ای از تکنیک‌ها بداند، هرگز جنگجوی اژدها نخواهد شد.

اکنون که استاد شیفو به ماهیت حقیقی آموزش کونگ‌فو پی برده، آموزش پاندا را آغاز می‌کند. او او را به دشتی می‌برد؛ همان‌جایی که کونگ‌فو برای نخستین‌بار توسط استاد اوگوی کشف شد. بله، کشف! گویی برای آموختن کونگ‌فو، باید دوباره متولد شوی و خودت آن را کشف کنی. باید دوباره در برابر طبیعت قرار بگیری و راز هماهنگی با آن را بیاموزی.

در آن دشت، استاد شیفو از همان کلوچه‌ها استفاده می‌کند تا در قالب یک مسئله، به پاندا آموزش دهد. هر بار موانعی طبیعی میان پاندا و کلوچه‌ها قرار می‌گیرد و او باید راه‌حلی برای آن بیابد. در پایان یکی از تمرین‌ها، پس از مبارزه‌ای طولانی بر سر یک کلوچه، پاندا با لبخند می‌گوید: «دیگر میل به خوردن آن ندارم.» و این یعنی، آنچه برایش اهمیت داشته، نه خود کلوچه، بلکه چالش حل مسئله بوده است.

در این نقطه، شیفو درمی‌یابد که پاندا آماده‌ی رویارویی با تایلانگ است. آماده شده تا بر اساس منطق خودش مبارزه کند.

در نبرد پایانی، هیچ‌کدام از فنون پاندا شبیه تکنیک‌های رسمی کونگ‌فو نیست. کارهای او هیچ شباهتی به تلاش‌های ناکام پنج مبارز ندارد. گویی در هر لحظه خودش تصمیم می‌گیرد که چه باید بکند.

نقطه اوج این نبرد، زمانی است که پاندا می‌خواهد فن انگشت موشی را روی تایلانگ اجرا کند. تایلانگ شگفت‌زده می‌پرسد: «این فن را شیفو به تو یاد داده؟» و پاسخ طلایی پاندا این است:

«نه... خودم یاد گرفتم.»

شاید مهم‌ترین درسی که «پاندای کونگ‌فوکار» به ما می‌دهد، نه درباره شکست دادن یک دشمن قوی، بلکه درباره شیوه آموزش و یادگیری است. در جهانی که همه‌چیز بر پایه انتقال اطلاعات، آموزش‌های سلسله‌مراتبی و تکرار فرمول‌ها بنا شده، این انیمیشن مسیر متفاوتی را پیش پای ما می‌گذارد.

ما اغلب تصور می‌کنیم که آموزش یعنی انباشتن ذهن از قواعد، فنون، روش‌ها و تکنیک‌هایی که دیگران کشف کرده‌اند. گمان می‌کنیم اگر کسی همه فرمول‌ها را بداند، آماده‌ی هر نبردی خواهد بود. اما زندگی، مثل نبرد با تایلانگ، همیشه طبق کتاب‌ها پیش نمی‌رود. هیچ دو مسئله‌ای دقیقاً شبیه هم نیست. هیچ چالشی، نسخه آماده ندارد.

درسی که استاد شیفو در مسیر تربیت پاندا فرا می‌گیرد این است که وظیفه‌ی مربی، تنها «یاد دادن آنچه خودش بلد است» نیست؛ بلکه مهم‌تر از آن، فراهم‌کردن فضایی‌ست که شاگرد بتواند «خودش یاد بگیرد». هنر مربی این نیست که مجموعه‌ای از حرکات یا اطلاعات را منتقل کند؛ بلکه این است که ذهن شاگرد را به جایی برساند که وقتی با مسئله‌ای تازه روبه‌رو شد، بتواند راه‌حل خودش را کشف کند. حتی اگر هیچ‌کس پیش از او آن راه را نرفته باشد.

پاندا قهرمان شد نه چون فنون را به‌درستی تکرار کرد، بلکه چون توانست هر بار، در لحظه‌ای خاص، پاسخی تازه خلق کند. او از کمدهای آشپزخانه بالا نرفت چون فن تعادل را بلد بود؛ او فقط می‌خواست کلوچه را به‌دست بیاورد و در مسیر خواستنش، بدون اینکه بداند، استاد کونگ‌فو شد.

آموزش واقعی یعنی همین: بیدار کردن اشتیاقی درونی برای حل کردن، برای فهمیدن، برای ساختن پاسخ. یعنی کسی را پرورش دهی که هر وقت با چالشی روبه‌رو شد، به‌جای انتظار کشیدن برای پاسخ آماده، بپرسد: «چطور خودم این را بفهمم؟»

حل مسئلهیادگیریآموزش
۳۰
۱۱
شهاب کریمی
شهاب کریمی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید