
تقریبا با آغاز اعتراضات، شروع به خواندن کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدم» کردم. طولی هم نکشید که کتاب به سرانجام خود رسید و من هم طبق عادت قدیمی، در «طاقچه» نظر خود را ثبت کردم، اما این دیدگاه هرگز به مرحله تأیید نهایی و انتشار نرسید. تصمیم گرفتم، در اینجا نظر خود را راجع به این کتاب و تطبیق آن با شرایط کنونی بگویم؛ شاید اینگونه سالها بعد با خواندن این نوشته، به یاد دیماه 1404 بیوفتم و رد پای این کتاب در ذهنم پررنگتر شود.
دراکولیچ (نویسنده کتاب) در جامعهای روزنامهنگار بوده که دشمنی بیچونوچرا با قلم وجود داشته است. داستان اول کتاب هم در همین باب سخن میگوید و یک نکته را فریاد میزند: کمونیسم، پر از سانسور، نظارت و دیدهبانی بر اعمال و گفتار است. این اقدام حکومت یک تفکر را بین مردم جامعه جا میاندازد: با کسی که خلاف نظام سخن گفته، حرف نزن، وگرنه دچار دردسر بزرگی میشوی!
دراکولیچ با مثالهای فراوان اقتصاد کمونیسمی را شرح میدهد، اینکه مردم و به خصوص زنهای جامعه کمونیسمی حتی به سادهترین محصولات بهداشتی نیز دسترسی نداشتند؛ زیرا حکومت عرضه نداشت محصولات باکیفیت و ضروری را روانه بازار کند و اگر هم میکرد، آنقدر گران بود که نمیصرفید!
دلیل این خلاء اقتصادی ساده است: توجه حکومت کمونیسمی همیشه بر مصالح عالی بوده و هیچ وقت به نیازهای ابتدایی مردم توجهی نکرده است. یک مثال ساده: اشکالی ندارد که تو نانی برای خوردن نداری، سر نظام سلامت! این تفکر چندان گسترده میشود که به مرور، مردم نیز نیازهای اساسی خود را فراموش میکنند و در تفکر «قناعتگرایی» غوطهور میشوند.
لازم به ذکر است که قناعتگرایی در جامعه کمونیسم، یک اجبار است، نه انتخابی ارزشمند؛ اینکه اگر لب جوب بنشینی و فلافل بخوری و عشق چاشنی این کار باشد، خیلی لذتبخشتر از نشستن در رستورانهای پر زرق و برق بالاشهر است. با اینحال کمونیسم هرگز نگفت آن فلافل خوردن تنها زمانی ارزشمند است که انتخاب باشد!
ما گوشت نمیخوریم، مجبوریم کیفیت محصولات ضروری را روز به روز کاهش دهیم، قید لباسهای نو و دورهمیهای مکرر خانوادگی را زدهایم، اینها هرگز انتخاب ما نبودهاند؛ ما مجبور به قناعت و اقتصاد مقاومتی بودهایم. همه ما خوب میدانیم که قید بسیاری از نیازهای عادی را زدن نه تنها خوشبختی نیست، بلکه تحمیلی است که با ورقههای قناعت زراندود شده است.
دیدگاه نویسنده نسبت به کمونیسم از مرزهای کشور فراتر میرود. او میگوید کمونیسم توانسته بود به قلبهای مردم رسوخ کند و دیدگاه آنها راجع به کوچکترین مسائل را تغییر دهد. شاید اینگونه میتوانیم پی ببریم که چرا برخی مردم از تحولات وحشت دارند، زیرا فکر میکنند مبنایی که سالها با آن زندگی کردهاند، درستترین است. به نظرم آنها را نباید مقصر این وضع بدانیم، چون این حکومت است که ریشههای فکری آنها را تغییر داده؛ اینکه با کمبودها کنار بیایند، به زندگی ادامه دهند، آینده را (به شرط باقی ماندن حکومت کنونی) روشن ببینند و برای آبادانی حکومت (نه کشور) تلاش کنند.
به عنوان سخن آخر باید بگویم، پایبندی به ایدئولوژیهای دیگران (حکومت) که از شواهد امر معلوم است نمیتوانند پاسخگوی نیازها، احساسات و علایق عامه (نه خواص) جامعه باشند، متضاد با عقلانیت است! نویسنده نیز میگوید:« خیلی طول کشید تا فهمیدم محدود کردن خود در دایره هر نوع جهانبینی، میتواند ما را گرفتار فقر و رنج کند.»