داستان این روزهای من

مدتی هست که در ویرگول ثبت نام کردم.
اما چیزی ننوشتم.
خیلی دوست داشتم در مورد برنامه نویسی بنویسم، اما نشد.
اما امروز تصمیم گرفتم بنویسم، نه در مورد برنامه نویسی، در مورد خودم!
من همیشه به نوشتن و صحبت کردن علاقه داشتم. مبحثش هم فرقی نمیکند! فقط بتونم در مورد آن صحبت کنم و صحبتم رو ادامه بدم کافیه.
در حال حاضر هم نوشتن رو خیلی دوست دارم! مخصوصا اگر با خودکار و کاغذ باشد.
همیشه مثل قدیمی ها یک تقویم جیبی دارم که کارهای روزانه رو داخلش ثبت میکنم و از تیک خوردن کنار آن به عنوان یک کار انجام شده لذت میبرم.
اما همیشه فکر میکنم اون چیزی که بیشتر به من لذت میده نوشتن داخل اون تقویم هست.
از اصل ماجرا دور نشیم.
قرار بود در مورد خودم بنویسم.
این یعنی اینکه الان باید خودم رو معرفی کنم.
من یه جوان 21 ساله هستم که برنامه نویسی میکنه.
آدم پر حرف، احساسی، زودرنج، گاهی وقتا بد اخلاق!
خوب در همین حد در جریان زندگی من باشید.
همیشه دوست دارم به اخلاقیاتم رسیدگی کنم.
دوست دارم تمام اخلاقیات بد رو از خودم دور کنم و برای اینکار هم واقعا تلاش میکنم.
قبل ها اصلا نمیتونستم جلوی خشم و عصبانیتم رو بگیرم، اما الان یه مقداری شاید بهتر شدم.

اما من هم مثل خیلی از جوان هایی که دور و اطرافم میبینم و شاید بعضی ها رو هم در همین سایت در موردشون خوندم یه مقدار مشکل دارم با خودم!

از زمانی که یادم میاد همیشه دوست داشتم همه رو بخندونم! حالا با هر حرکتی که میدونستم.
حتی اخیرا، نقاط ضعف خودم که باعث میشد کسی بخنده هم به شکل طنز آمیزی میگفتم و واقعا هم از این اتفاق خوشحال میشدم. و مدتهاست به فکر این هستم که در مورد استندآپ کمدی بخونم!
نه اینکه در خندوانه شرکت کنم،نه. فقط برای اطرافیان لحظات شادی بسازم.
اما موضوع این نیست!
من افسرده ام.

با اینکه تلاش میکنم همه رو بخندونم اما مدتیست که با خودم کنار نمیام. و قطعا وقتی نتونی از درون خودت رو آروم کنی، نمیتونی دیگران رو هم آروم کنی.
ممکنه صبح از خواب بیدار بشم و با هزاران انرژی و امید روز رو شروع کنم و در همان هنگام که پر از امید، سخت مشغول انجام کارهایم هستم، داستان کلا برگردد. سریع به هم میریزم، هنگ میکنم! دیگر نمیتوانم ادامه بدم. و این می شود که تقویم من پر میشود از اتفاقاتی که در روز تیک نمیخورد و انجام نمیشود.
ناراحتی های مربوط به این اتفاق زیاد هست. وقتی میبینم دوران جوانی رو با این شکل بد سپری میکنم، وقتی میبینم کار های مورد نظرم انجام نمیشه، وقتی میبینم از اجتماع دور میشم یا وقتی میبینم دیگه نمیتونم باعث خنده بقیه بشم ...
این ها برای من خیلی سخته و واقعا حل کردن این موضوع برای من آرزو شده.
قطعا دلیل این اتفاقات رو هم میدونم.
هنوز با خودم به نتیجه ای نرسیدم که میتونم در مورد دلیل این اتفاق هم بنویسم یا نه!
اما قطعا اگر بتونم و به نتیجه ای برسم، در مورد دلیل این اتفاقات هم مینویسم، تا شاید با استفاده از نظرات شما بتونم راه حلی برای این مشکل پیدا کنم.