رسالت زندگی

چند روزی هست که دارم در ویرگول فعالیت میکنم.
دوتا پست از شرایط فعلی زندگیم و معرفی حدودی خودم گذاشتم.
نویسنده نیستم اما همیشه همه چی رو مینویسم قبلا هم گفتم، مخصوصا با قلم و کاغذ.

نمیدونم این برهه از زمان طبیعی هست که اینطور فکر ها ذهن من رو مشغول کنه یا خیر.
فکر هایی که قبلا در موردش توضیح دادم یا حتی چیزی که امروز میخوام در موردش بنویسم.
از شما هم میخوام اگر این شرایط ها برای شما هم پیش اومده و میتونید بگید، کامنت کنید تا شاید بتونه به من و یا امثال من کمک کنه تا مشکلاتمون رو برطرف کنیم.
اما میخوام برم سر اصل مطلبی که باعث شد در موردش امروز نویسندگی کنم.
راستش این موضوع رو شاید قبلا در موردش شنیده باشم اما در حال حاضر ذهنم رو مشغول کرده. به خاطر همین هم هست میگم شاید توی این برهه فکر کردن به این مسائل طبیعی باشه.

دیشب در سمینار آقای محمد پیام بهرام پور بودم. در اواسط و اواخر سخنرانی های ایشون به یه کلمه رسیدم. کلمه ای که قبلا هم بهش رسیده بودم و باعث شد مجددا در موردش فکر کنم اما به طور جدی.
رسالت زندگی من چیه؟! خدا برای چه کاری من رو آفریده؟!

امروز از صبح فقط در حال سرچ کردن در مورد این مساله و یادداشت تمام چیز هایی که در موردشون خوندم هستم.
این یادداشت هارو به اضافه یه سری نکاتی که من درموردشون فکر میکنم رو در ادامه مینویسم.
خوشحال میشم شما هم در این مورد نظر بدید و من از نظراتتون استفاده کنم.



در مورد رسالت زندگی:
رسالت زندگی با هدف فرق داره. هدف چیز خیلی مشخص و واضحی هست مثلا قبولی در کنکور اما رسالت فرق میکنه. شاید تعریفی که خودم امروز خوندم رو باید بیارم.
"هر فردی رسالتی در این جهان داره که باید درکش کنه و انجامش بده و فقط در اونصورت هست که روحش به آرامش میرسه."


متن اول:

یک کلیپ دیدم از این کلیپ های انگیزشی. در بخشی از این کلیپ به شما نشان میداد که رسالت زندگی شما در چیست.

سوال های پرسیده شده:
1-چه کسی هستی؟
2- چه کاری میکنی؟
3- آن را برای چه کسی/کسانی انجام میدهی؟
4- آن افراد چه چیزی میخواهند؟
5- چه چیزی از انجام کارها یاد گرفته اند؟

2تا از این سوال ها(سوال اول و دوم) برای شماست!
اما 3 سوال در مورد دیگران است.
برای پیدا کردن کاری که انجام میدهی باید کاری که بیشتر علاقه داری را بنویسی.

- اما چرا ها و نقد های خودم در این زمینه:
فکر میکنم این سوال ها شیوه خوبی باشه. اما برای تعیین رسالت یک شخص موثر نیست. چرا؟ چون همین سوال 2 برای انتخاب کاری که انجام میدهیم. انتخاب کاری که به آن علاقه داریم به نظرم کار بسیار سختی هست. و حتی ممکن است در آخر رسالت زندگی من رو مشخص نکنه و فقط هدف فعلی زندگی من باشه.
مثلا من که برنامه نویسی انجام میدم، ممکنه رسالتم در چیز دیگری باشه.


متن دوم:

در یک نوشته دیگه متن های بسیار خوبی خوندم که بهشون اشاره میکنم.

هر شخصی که موفق هست به معنی خوشبخت بودنش نیست(ممکن هست در کارخودش بسیار موفق باشه اما در خانواده با مشکل مواجه بشه) اما هر شخصی که خوشبخت هست قطعا موفق هم هست.
برای رسیدن به خوشبختی باید رسالتمان را پیدا کنیم!!!!!
قطعا خدا هم با توجه به رسالتمان مارا آفریده است. و استعداد های مناسب با آن را هم در اختیار ما گذاشته است مثل توان ذهنی، شرایط خونوادگی و ... .
بعضی از ادیان نیز بر این عقیده هستند که انسان ها رسالتی دارند که باید آن را انجام بدهند. و ممکن است در یک زندگی نتوانند آن رسالت رو انجام بدهند و دوباره در زندگی دیگری ظاهر بشند فقط برای انجام آن رسالت.(چندین بار زندگی کنند تا رسالتشان را انجام دهند)

با ترکیب استعداد با علاقه میتونیم رسالت زندگی رو پیدا کنیم.


راه های شناخت علاقه برای فرد در شرایط احساسی و روحی متعادل:

1- در صورتی که صد برابر درآمد ماهانه فعلی تان را به صورت یکجا به شما بدهند، آنرا چه میکنید؟
2-درصورتی که سه ماه دیگر بیشتر زنده نباشید، به چه کاری مشغول میشوید؟
3- درصورتی که این تضمین به شما داده شود که دست به هر کاری بزنید، نتیجه میگیرید، دست به چه کاری میزنید؟


-نقد ها و چراهای من در این زمینه:

در این نوشته(که چکیده ای از اون رو نوشته ام) متن ها و نکات بسیار جالبی نوشته شده است.
به نظرم فوق العاده معنی موفقیت و خوشبختی رو رساند.
برای رسیدن به خوشبختی باید رسالتمان رو پیدا کنیم.
یاد صحبت دیشب در سمینار افتادم که میگفت، باید در کار خودمان غوطه ور بشیم و زمان از دستمون در بره و اون کاری که باعث چنین اتفاقی بشه میتونه رسالت ما باشه!
اما اینکه چطور آدم با خوشبخت شدن میتونه در همه کار ها موفق باشه یه مقدار جای سوال داره!
اما میتونه این باشه که آدمی که رسالتش رو پیدا کرده باشه انقدر در لذت انجامش هست که چیز های اطراف نمیتونه اذیتش کنه و برای همین خوشبخت میشه!
در جایی گفته شده با ترکیب استعداد و علاقه میتونیم رسالت رو پیدا کنیم. قبول کردن این حرف یه مقدار برای من مشکل است. چون استعداد صرفا سرعت آموزش چیزی هست. مثلا وقتی من میگم که در فوتبال استعداد دارم یعنی، تکنیک های های فوتبال رو سریع یاد میگیرم.
اما ممکن هست من به چیزی علاقه داشته باشم اما استعدادی نداشته باشم. با این حال با تلاش زیاد مهارت در اون کار رو به دست بیارم.
در این موضوع بسیار گیج شدم! نگاه میکنم میگم شاید چون خدا استعداد کاری رو در وجود کسی قرار داده، پس قطعا رسالتش هم در همین کار است. اما از طرف دیگر نگاه میکنم شاید هم اینطور نباشه و به استعداد ربطی نداشته باشه!

اما در قسمت سوال هایی که برای پیدا کردن رسالت در این نوشته پرسیده شده، برای من بسیار جالب هست.
چون دقیقا وقتی در مورد این سوال ها فکر میکنیم به چیز هایی فکر میکنیم که از درون دوستشون داریم.
شاید بعضی از آنها صرفا جهت ارضای خواسته های نفسانی باشه. اما بعضیاشون بسیار آرامش بخشه و فکر کردن بهش هم آدم رو آروم میکنه.


متن سوم:

آدم ها شبیه تکه های یک پازل هستند.هر کدامشان خاص هستند. قطعا پازلی که متعلق به گوشه سمت راست پازل هست رو نمیتونید در گوشه سمت چپ پازل قرار دهید. پس قطعا شما نمیتوانید جای نفر دیگر باشید و هیچ کسی هم نمیتواند جای شما باشد.
پس قطعا هرکسی برای کاری ساخته شده است تا بتونه جای خودش رو در این پازل پیدا کنه.

راه شناخت رسالت زندگی:
خاطراتتان رو مرور کنید. مطالب و کار هایی که بعد از انجامش به آرامش میرسی!


اما در یک نوشته به یک داستانی اشاره شده بود که خواندن آن را به شما توصیه میکنم.

ماجرای تاکسی شکلاتی

فکر میکنم این مرد بهتر از هرکسی به رسالت زندگیش رسیده بود!

در این پست، چکیده ای از چیز هایی که یادگرفتم رو نوشتم.
اگر نتونستم خوب بنویسم عذرخواهی میکنم، چون نویسنده نیستم و قواعد و قانون نوشتن رو نمیدونم.
خوشحال میشم اگر شما هم چیزی میدونید بگید تا به این اطلاعات اضافه کنم و بتونم به یک جمع بندی خوب برسم.