رها شده...

دیشب داشتم پستی میخوندم در مورد رها شدن از خود.
خیلی زیبا بود و واقعا من رو به فکر فرو برد.

قسمتی از این متن زیبا:
" فکر بعضی چیزها ما را رهاتر می کنند، چون آنها ما را از خودمان جدا می کنند، فکرِ اینکه همسایه ممکن است سرش را گرسنه به بالین نهد، این فکر ما را رهاتر می کند، زیرا این فکر ما را از خودمان جدا کرده است، ما را از منیت ها جدا کرده است، ما به همسایه می اندیشیم نه به خودمان.... نمازی که برای رسیدن به بهشت می خوانیم ما را رهاتر نمی کند، چون بیش از آنکه برای خدا باشد برای خودمان است، حتی عشقی که به آن دختر زیبا می ورزیم برای خودمان است نه برای او، ما می خواهیم او را داشته باشیم چون خودمان را دوست داریم، چونکه داشتن یک دختر زیبا حس خوبی به ما می دهد، ما نه برای او که برای خودمان دوستش داریم و خیلی مثال های دیگر که باز ما را اسیر خود کرده اند... "
و در آخر متن:
" عاشقان واقعی از خود گذشته اند، آنها رها بوده اند... "

خواندن کامل نوشته:
آنچه فکر ما را می رباید، ما را اسیر می کند... مگر اینکه...


اما امروز به فکر جدیدی رسیدم.
طور دیگری هم میشود از خود رها شد. شاید راه خوبی نباشه ولی ممکنه اتفاق بیفته. اینکه نه به خود اهمیت بدیم و نه به کسی اهمیت بدیم.
خیلی از اتفاقات میتونه باعث چنین چیزی بشه. نرسیدن به خواسته ها، خستگی از زندگی و ...
و فکر کنم حالت بسیار بدی باشه. وقتی زندگی اینطور بگذرد، دیگر هیچ چیز برات مهم نیست و اتفاقات روزانه اهمیتی برای تو نداره.
و این ممکن هست آدم هایی بسازد گوشه گیر و تنها. و روز های بسیار سخت...