امنیت شغلی یا اجبار برای زنده ماندن

سیزده سال پیش از شهر بهار از استان همدان به تهران می آید، زمین کشاورزی اش اجاره ای بوده و حال مدت اجاره اش تمام شده بود. کارگر خوش خنده ای است، هفته ای یک بار به شاه عبدالعظیم می رود و خانواده اش را می بیند. قبلا خانه اش نازی آباد بود و چون اجاره اش گران شده بود به اینجا آمده بود. میان سال است اما زبر و زرنگ. دوتا دختر دارد. اولی دانشگاه دولتی قزوین قبول می شود ولی چون پول نداشته اجازه نمی دهد که برود، و الان دو سال است که خانه نشین است. دومی هم سال اول نظری است، از استعداد و زرنگی دخترش می گوید و ذوق می کند ولی انگار برای آینده او هم نگران است. ماهی هفتصد هزار تومان اجاره می دهد.

بیست روز است که به کارخانه جدید آمده ام، با کارگرهایم خوش و بش می کنم، اسمشاناسمشان را می پرسم، از اهلیتشان سراغ می گیرم، از تعداد فرزندانشان، خواهر و برادرشان، وضعیت اقتصادیشاناقتصادیشان و هرچه پیش آید.

برای اضافه کاری روز جمعه سر و دست می شکنند، جر و بحث می کنند تا شاید کاری در کارخانه باشد و انجام دهند.

اوضاع اقتصادی کارگرها خوب نیست، از زندگی چیزی نمی فهمند، شبانه روز کار می کنند و کار می کنند و خدای ناکرده اگر کارفرمای بدی هم داشته باشند، تو سری می خورند و باز کار می کنند و چاره ای ندارند.

دلم می خواهد کمکی کنم، در حد توانم، شاید روزی ...