اول یک نکته کوتاه: «اگر دین برای شما آرامش ایجاد نمی کند، یعنی یا اصلا به درد شما نمیخورد یا کلا نگاه شما به آن دین اشتباه است.»
حالا بسیاری میپرسند: «چگونه میتوان به شکوهِ خالقی ایمان داشت، در حالی که جهان لبریز از فقر، بیعدالتی و اشکِ مظلومان است؟» این پرسشی است که نه از سرِ لجاجت، بلکه اغلب از سرِ دردی عمیق و انسانی برمیخیزد. اما حقیقت اینجاست که ما اغلب «خدا» را با یک «دیکتاتورِ مصلحتاندیش» اشتباه میگیریم که باید به جای ما تصمیم بگیرد و به جای ما عمل کند.
بزرگترین هدیه و در عین حال، سهمگینترین ریسکِ آفرینش، اعطای *«اختیار» به انسان بود. اگر قرار بود خالق با هر ظلمی مستقیماً دخالت کند و دستی را در هوا خشک کند، ما دیگر «انسان» نبودیم؛ بلکه ماشینهایی برنامهریزیشده بودیم که در یک نمایشِ از پیش تعیینشده نقش بازی میکردیم. شکوهِ حقیقیِ آفرینش در این است که جهان را نه به صورت یک محصولِ تمامشده و صلب، بلکه به عنوانِ یک «پتانسیلِ بینهایت» در اختیار ما قرار داد.
آنچه ما امروز به عنوان بیعدالتی و رنجِ سیستماتیک میبینیم، امضایِ خالق نیست؛ بلکه سایهی سنگینِ دخالتهای خودخواهانه و خروجِ انسان از توازنِ طبیعیِ هستی است. رنج، حاصلِ نادیده گرفتنِ قوانینی است که برای همزیستی و کمالِ ما طراحی شدهاند. مانند سازِ کاملی که در دستانِ نوازندهای نابلد، نغمهای گوشخراش تولید میکند؛ ایراد از سازنده نیست، ایراد از خروج از ریتمِ صحیح است.
من شما را به باوری کورکورانه یا تقدیسِ رنج دعوت نمیکنم. من دعوتتان میکنم به «تماشایِ دوباره». بیایید به جای متهم کردنِ حقیقت، به دنبالِ کشفِ قوانینی برویم که با بازگشت به آنها، فقر و ظلم نه به معجزه، بلکه به حکمِ آگاهی و خردِ انسانی محو خواهند شد. خدایی که من میشناسم، در ورایِ شمشیرها و تعصبها، در نظمِ شگفتانگیزِ ذرات و در امکانِ بیپایانی که برای «بهتر بودن» به ما بخشیده، تجلی یافته است. اینجا، جایی برای اجبار نیست؛ اینجا ضیافتِ آگاهی و مسئولیتپذیری است.