نمیدانم چرا عکسهایم دیگر اینجا اپلود نمیشوند. به هر رو.
با هر افتان و خیزانی بود رسیدیم شب ۸۱۱. یعنی بی حرف پیش، ۱۹۰ تا قصه بنویسم، روشنایی انتهای تونل هزار و یک شب مدرنم را میبینیم.
دم، بازدم، زندهایم، سالمایم، جوونیم، خوشگلیم.
شکرت.
با حضرت تراپیست امروز حرف کیزدم. چند سالی است با همیم و گهگاهی نکاتی بخاطرم میآورد که از تراواشات صادقانهی ناخوداگاهم در این چند سال میآید.
حقیقت، خیلی ماحیر نمیشوم.
ما با تمام پیچیدیگیهایمان، موجودات سرراستی هستیم.
مثلن رییس من یک آدم لاشی است.
برای براندازیاش نمیشد با زبان نرم و قلب گرم جلو رفت.
زرهای ساختم پولادین، اشکهایم را ریختم توی شیشه و انداختنم گردنم. عطوفت را تف کردم،و نه مدل او، مدل خودم جنگیدم.
با نظم، صبر، به سان ببری که دیگر به گرسنگی خو گرفته و یاد گرفته چقدر صبوری میطلبد حمله کردن.
آداب جنگ در آکادمیا را فهم میکنم، آداب بیرحمی را تمرین میکنم و صبوری را.
گلیم را از زیرش کشیدم.
نه به تنهایی، در حرکتی تیمی. با باسن فرود آمده و چهارشنبه، نشیمنگاه شکستهاش سوختری و ذغالی میشود، دیگر رییس هیچ کداممان نیست.
دلم خنک شد.
میدانم میرود دفترم، کلید میاندازد و به وسایلم دست میزند. چند پرده کرکره راکنده، توپ تیس و کش سرم را انداخته کف زمین و من این هفته برایش یادداشت گذاشتم.
که اگر مجدد رفت داخل اتاق ببیند، بخواند و به گایش برود.
سریال قصه ندیمه را دیدهاید، جملهای به اسپانیایی در کمد اناق «جون» نوشته شده، ترجمه مینویسم.
«نذار حرومزادهها زمینتت بزنند»
جمله را روی استیکرب، به زبان اصلی نوشتم و روی لپتاپم چسباندم و جا گذاشتم در دفترم.
که اگر آن مرد لاشی باز رفت کرکره بکند، ببیند، و بداند که من میدانم و بخواند یادداشت را، که حرامزادگیش زمینش زد.
من آدم سابق نخواهم شد.
این سیاهی روح انسانها بدجوری خراشم داد، ولی از من چیزی بیزون کشد، که برای ادامه لازمش دارم.
پیچهای اخر پروندهایم. انرژی جمع میکنم که تامامش کنم.
میدانم آدم سابق نمیشوم، آما، جهان از آن مبارزون است.