دخترک...(1)

به نام خدا

دخترك را ميشناختم. ميان ورق هاي پوسيده ي كتاب ها زندگي مي كرد. هر كتاب كه تمام مي شد، مشتي خاك در گلويش مي ريختند. سرفه مي كرد. بعضي اوقات هم خون در سرفه هايش بود. برايش نگران بودم. آخر دخترك دل نداشت. كه اگر داشت، واژه ها را لمس مي كرد و مي شناخت و بعد رهايشان مي كرد. نه كه اين طور كلمات را در خودش حبس كند. او فقط ميخواند. چيزي براي ارائه نداشت. نه صدايي و نه قلمي... روزي از بالاي كلمات كتاب قطوري سقوطش را ديدم... ديدم كه از لا به لاي كلمات سر خورد و صورتش زخم شد. ديدم كه از شدت درد چشم هايش را بسته بود. ديدم كه سقوط از كلمات برايش گران تمام شده بود. محكم به زمين خورد... ناراحت بود. گريه مي كرد... تمام كلمات را بالا آورد. خاك ها را هم... دخترك بدون كلمه هيچ چيز نبود...
من رفتن دخترك را ديدم. تهي بودنش را... تهي بودن، هميشه بد نيست. او بدون هيچ چيز، با خالي بودن، زيبا شده بود. حتي با وجود زخم هاي روي صورتش... هيچگاه او را به آن زيبايي نديده بودم... اما دخترك رفت.
"رفتن" هميشه دل مي خواهد... ديدم كه دخترك با خالي شدن، دلش پيدا شده بود... ولي باز هم برايش نگران بودم. دل داشتن هم معضلات خودش را دارد ...

ادامه دارد