امروز، دنیا کمی عجیب بود،
مثل خیابانی که هیچ نقشهای برایش نیست.
من راه میرفتم و هر قدم، یک داستان تازه میساخت.
---
صبح:
نسیمی که از پنجره میوزد،
یادم میآورد که هنوز چیزهای کوچک زندگی،
میتوانند قلب را بپرورانند.
ظهر:
قهوه در فنجان، صدای گنجشکها،
و پیامکی که هیچ وقت منتظرش نبودم؛
لحظههای ساده که عجیب و بهروزند.
هر لحظهی جهان، یک بیت تازه است
و من، شاعر بینام آن
در میان مردم و زمان
در پی کشف حسهای پنهان.
عصر:
نگاه کردم به صفحهٔ گوشی،
همه عجله دارند، همه دنبال فردا هستند،
اما من امروز را نوشتم، در همین لحظه،
و فهمیدم زندگی یعنی همین:
تجربه کردن، احساس کردن، و با کلمات بازی کردن.
---