آه
که این دو همدیگر رو همپوشانی میکنند.. هر جا یکیشون باشه اون یکی پیداش میشه ..باهمه وجودم از هر دو بیزارم ..الان از طریق گوشی همراه مطلع شدم ناصر از پرسنل دفتر املاکی که من با هاش سروکار دارم گلوله خورده و مجهولالمکانه...پسری مظلوم و با ادب ..تصویرش جلوی چشمام هست ..هر وقت وارد دفتر املاک میشدم بدون پرسش بلند میشد میرفت آبدارخانه و چای و آب معدنی میآورد میگذاشت روی میز ..چند باری با هم همکلام شدیم ..از آینده ناامید بود و تو خودش میرفت و بیرون آمدنی نبود ..هر وقت این حال رو میدیدم میپرسیدم ناصر الان کجا بودی ؟میخندید و سر به زیر می انداخت ...انگار مچش رو با یک دختر زیر درختان و روی چمنهای سرسبز گرفتم ..خنده آرام ولی عمیقی داشت و هیچ وقت شروع کننده حرف با من نبود ...اما اسمش برای من عزیز بود و این اسم سبب شد بیشتر بهش توجه کنم ..الان معلوم نیست کجاست ؟گلوله به کجاش خورده ؟اصلا چرا گلوله خورده ؟اخر نامردها جواب جوان ۲۴ساله دست خالی تفنگ کلاش با گلوله جنگی ؟ای نفرین بر شما و حکومت فردی..
امروز ۲۸دی ماه ۱۴۰۴خبر دار شدم شهید شده!!در بی خبری و سکوت دفن شد ..مراسمی نگذاشتند بگیرند..شرمنده تواضع و سکوتش هستم ..هیچ وقت از سیاست حرفی نمیزد !ولی به عنوان یک معترض کشته شد ..فاصله نسلها باعث میشه درک نکنم ..چرا کشته شود؟درونش چه میگذشت که بیصدا و ساکت به جمع معترضین پیوست و گلوله خورد.. نفرین و صد نفرین بر قدرت که اینقدر شیرین و خواستنی است که برای حفظش جوانی به خاک و خون در غلتد..سوگوارش هستم .همچون خودش ساکت و بیصدا.. ولی در این بیصدایی خشمی نهفته قوی تر از هر آتشفشانی که روزی فوران خواهد کرد .به امید انروز زندگی را ادامه میدهم..