ویرگول
ورودثبت نام
منصور  شراره
منصور شرارهبا درود قصد من از نوشتن فقط و فقط ثبت تاریخ معاصر کشور عزیزم ایران و تالماتی است که یک شهروند ایرانی برای زندگی کردن متحمل شده ...هیچ اغراقی به کار نگرفتم و صرفا زندگی خودم رو نوشتم ...سپاس
منصور  شراره
منصور شراره
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

چشمان ناپاک4wd

خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

با اینکه تجربه در رابطه نداشتم ،میدونستم که کمیته تو خیابانها میگرده و دختر و پسرها رو دستگیر و به پایگاه برده و به خونواده انها خبر و ابروریزی و...این باعث شد که برای دیدار محیط هایی رو در نظر بگیرم که به دور از چشمان ناپاک باشد ..کلک چال..پلنگ چال..دربند از مسیر کوچه تویسیر کانی..از جمله مکانهای مورد علاقه من بود ..یا اتوبوسهای بین شهری به صورت رفت و برگشت ..از تهران به مشهد و بلافاصله برگشت به تهران ..البته موقع برگشت زهره بین راه پیاده میشد و به خانه در شاهرود میرفت و هیچی بدتر از ادامه راه تا تهران بدون زهره برای من نبود ..ده ونک و خوردن حلیم بادمجان در رستوران قدیمی با دیزاین صندلی های لهستانی هم مکان ارزان و جالبی بود ..تمام این ملاقاتها در محیط های عمومی وبدون تماس دست !حتی !انجام میگرفت و حسرت یک تماس کوچک برای من ارزو بود ..تا اینکه روزی به دربند رفتیم ..وسط هفته بود و کوه خلوت ..از مسیر کوچه تویسیر کانی بالا رفتیم ..مه بود و حائلی مناسب در مقابل چشمان ناپاک ..مسیر سختیهایی داشت وگهگاهی زهره دست مرا میگرفت ..فقط همین ..اون روزها صدام حسین تهران رو مورد حملات موشکی قرار میداد..وما بی پروا از همه چیز راه میرفتیم و بی پایان حرف میزدیم ..که ناگهان صدای مهیبی کوه را به لرزه دراورد وریزه سنگها به هوا پرتاب شد ..این موشک موهبتی بود که صدام نصیب ما کرد ..چرا که زهره با تمام وجود من رو بغل کرده بود و حاضر به ول کردن نبود ..ترسیده بود اما برای من فرقی نمیکرد ..من لذت لمس کردن رو تجربه میکردم وگریزان به سمت پایین .به دربند رسیدیم وخیابانها یخ زده و لغزان بود .ناگهان گشت 4wdنظر هردو ما رو جلب کرد که از مقابل میامد ..هر چهار نفر نظر به راست ما رو نگاه میکردند و دستگیری ما قطعی بود ومن هم خیره به گشت نگاه میکردم که متوجه شدم در انی ان چهار نفر رو به چپ برگرداندند ،ارام به سمت زهره برگشتم که اورا در کنار خودم ببینم که متوجه شدم پایش لغزیده وبه شدت زمین خورده وهمین سبب شد آن گشت بی خیال ما شود ..چند باری دیگر به دربند رفتیم ولی نه مه ونه صدام مارا یاری نکردند ..روزی قرار گذاشتیم که به ایستگاه ۵برویم و دوستان زهره برای اولین بار ما رو همراهی کنند .محل قرار ساعت ۹صبح در ایستگاه ۵ تله کابین تعیین شد ..روز جمعه بود و من هم کوههای شمال تهران رو از قدیم زیر پا داشتم ..باتاخیر از خواب بلند شدم و وقتی به دربند رسیدم ساعت ۸صبح بود .از ترس اینکه دیر به محل قرار برسم از مسیر کوچه تویسیر کانی با حالت دو به سمت ایستگاه ۵ رفتم ..ساعت ۸.۴۵دقیقه به ایستگاه ۵رسیدم که کاملا تعطیل بود و روی میز چوبی بیرون رستوران که مشرف به تله کابین بود دراز کشیدم و نفس نفس میزدم ..از خستگی خوابم برد و با صدای شروع به کار تله کابین و نوار نقاله از خواب پاشدم ..شروع به کار تله ساعت ۹بود و من چشم از خروجی ایستگاه۵ برنمیداشتم که مبادا زهره و دوستانش را گم کنم ..اولین نفرات ساعت ۹۰۳۰امدند و بلعخره زهره ساعت ۱۱وارد ایستگاه شد ..با تعدادی از دختران دانشگاه الزهرا..من خوشحال وذوق زده به پیشواز رفتم ..هرچه نزدیکتر میشدم بی اعتنایی زهره بیشتر مشهود میشد ..مرا دیده بود ولی سر به زیر افکنده و نگاهم نمیکرد ..به نزدیکی هم رسیدیم وبی اعتنا از کنارم گذشت و همراه دوستانش رفت ..حتی به پشت سر هم نگاه نکرد..حجب و حیا نگذاشته بود به دوستانش حضور مرا اعلام کند و معرفیم نماید..رفت که رفت ومن هم عصبانی از این برخورد در مسیر دکلهای تله کابین شروع به دویدن به سمت ولنجک کردم ..ارتباط از طریق تولیدی نی نی کوچولو بود که باید تا سه شنبه صبر میکردم..ارتباط قطع شده بود ..من پکر و درمانده تو خونه میماندم و بیرون نمیرفتم ..ادرس خونه من رو داشت وقبلا وسیله ای برایم پست کرده بود ..نزدیک ظهر روز دوشنبه زنگ خانه به صدا درامد و خواهرم از طبقه بالا پرسید با کی کار دارید ؟صدای دختر جوانی را شنیدم که گفت دانشجو هستیم و دنبال خانه دانشجویی برای اجاره ..برق از سرم پرید ..زودی لباس پوشیدم ..وقتی به درب حیاط رسیدم دخترها به سر کوچه رسیده بودند و میرفتند ..دنبالشان دویدم ..در خیابان اصلی به انها رسیدم ..صدایشان کردم و به محض مواجه شناختمشان..دونفر از جمع ان ۵نفر ایستگاه ۵ بودند..دوستان زهره ..برای وصل آمده بودند ..زهره جریان را بهشان گفته بود و انها با ناباوری شرط بسته بودند که دروغ گفته و عرضه همچین کاری را ندارد..شرم و حیا باعث شد انروز جمعه قرار منعقد نگردد ولی ناراحتی زهره پس از ان سبب شد که دوستانش به داد ما برسند ..دوستانی که در ۴۰ سال گذشته همواره دوست بوده اند ..حمیرا و مریم..دوست قدیمی چیز دیگری است ..

ادامه دارد



شروع کارتهران قدیم
۷
۰
منصور  شراره
منصور شراره
با درود قصد من از نوشتن فقط و فقط ثبت تاریخ معاصر کشور عزیزم ایران و تالماتی است که یک شهروند ایرانی برای زندگی کردن متحمل شده ...هیچ اغراقی به کار نگرفتم و صرفا زندگی خودم رو نوشتم ...سپاس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید