بازی علم و تخت: قسمت اول
نظریه علمی داروین و دو قرن توجیه جنایت!

کمتر کسی از میان ما دانشجویان شریف هست که حداقل چند بار، مخصوصا ترمهای اول و سال کنکور، خود را در جایگاه یک مهندس برجسته یا دانشمند مطرح تصور نکرده باشد. شاید هم یک کارآفرین الهامبخش و موسس یک استارتاپ موفق. از همان افرادی که دائم از این همایش به آن سمینار میروند تا دستاوردهایشان برای دیگران بازگو کنند. معمولا اما در رؤیاهایی که میپروریم و سالهایی که صرف تلاش برای تحقق آنها میکنیم، جای یک چیز خالیست. ما به موفقت حاصل از آن تحقیق علمی یا فناوری تولید شده فکر میکنیم نه خود آن محصول یا نظریه. اگر هم به این موضوعات فکر کنیم، از لایههای عمیقتر شامل آثار اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی اخلاقی مربوط به آن فناوری غافل هستیم.
متاسفانه یا خوشبختانه، تاریخ نشان داده است که هرگاه نظریهای علمی مطرح میشود یا فناوریای ساخته میشود، اثرات آن بسیار فراتر از نیت اولیه خالقش دامن میگستراند. بسیاری از این اثرات، دیر یا زود، به لایههای سیاست، اقتصاد، روابط بینالملل و حتی جنگ کشیده میشوند. همانطور که فناوریای زیستمحیطی میتواند کشوری را شکوفا کند و سلاحی میتواند کشوری را از نقشه حذف کند.
متاسفانه یا خوشبختانه تر! هر چقدر هم که این گزاره مشخص و واضح به نظر برسد، در جوامع علمی، که دانشگاه خودمان نیز از آن مستثنا نیست، عدهای همواره در تلاشند که این حقیقت را جارو کنند زیر فرش. چرا که گمان میکنند این حقیقت جایگاه بالا و متعالی کار علمی را خدشه دار میکند. این در حالی است که مطالعه تاریخ به ما نشان میدهد اصلا تولید علم و فناوری، چیزی جز «پیدا کردن پاسخ برای مشکلاتی که در جامعه وجود دارد» نیست و اثر گرفتن فناوری و دانش از شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، و اثر گذاشتن بر آن، نه تنها امری جدا نشدنی از تاریخ علم است، بلکه محور و اصلی ترین جزء هویت یک دانشمند و فناور است. در این سلسله نوشتار، با رجوع به نمونههای تاریخی، این حقیقت را بررسی و ریشههای تلاش برای لاپوشانی آن در محافل علمی را واکاوی خواهیم کرد.

تصور کنید صبح یک روز زمستانی مانند امروز، منتهی در سال 1860 و در آپارتمانی در لندن از خواب برمیخیزید. در آن روزگار، احتمالا اولین کار شما این بود که شخصا به کیوسک روزنامه مراجعه کنید و یک عدد روزنامه بگیرید تا از اخبار روز آگاه شوید. در آن روزنامه احتمالاً دو خبر در کنار هم توجه شما را جلب میکند؛ دو خبری که در ظاهر هیچ پیوندی با یکدیگر ندارند. در صفحه ادبیات و علوم، احتمالا نقدهای تحسینبرانگیزی بر کتاب تازهمنتشرشده یک زیستشناس نسبتاً مشهور دیده میشود: «خاستگاه گونهها» اثر چارلز داروین. در صفحه حوادث سیاسی اما خبر از رخدادی در سرزمین آن سوی اقیانوس است: زمزمههایی از لغو کامل بردهداری در آمریکا؛ زمزمههایی که تنها پنج سال بعد به واقعیت تبدیل شد و آن کشور نیز در نهایت مانند بریتانیا به ظاهر به بردهداری نژادی پایان داد. در آن روزها، احتمالا داروین نیز مانند بسیاری دیگر از مردم، از پایان رنج تعداد بیشماری از مردم خوشحال بوده.
با این حال، بیست سال بعد، داروین در نامهای به ویلیام گراهام مینویسد :«نژادهای به اصطلاح قفقازی متمدنتر، در مبارزه برای بقا، بر تودههای ترک غلبه کردهاند(اشاره به قیام کشورهای بالکان ضد امپراطوری عثمانی). با نگاهی به جهان در آیندهای نه چندان دور، چه تعداد بیپایانی از نژادهای پستتر توسط نژادهای متمدنتر در سراسر جهان حذف خواهند شد!» این استدلال، دقیقا همان استدلالی است که سالها بعد، توسط بسیاری، برای توجیه کشتارهای بیشمار در سراسر جهان، نسل کشیهای استعماری، همان برده داری ملغی شده و حتی جنگ جهانی انجام شد.
نظریه داروین، در بطن خود شامل این ایده بود که همانگونه که یک نوع ببر بر نوع دیگری گربه سان چیره میشود و آن را منقرض میکند، انسانها نیز بنا بر تکامل، میتوانند یکدیگر را استثمار کرده و حتی مانند بومیان تاسمانی، منقرض کنند. این ایده حتی همین امروز نیز از مواردی است که باعث میشود برخی، قتل عامهایی که در جهان رخ میدهد را توجیه علمی کنند. اینگونه یک نظریه در ظاهر کاملا زیست شناسی، بعد از گذشت حدود دو قرن هنوز در سیاست جهانی تاثیری عمیق و واضح دارد. در شماره بعد به این اشاره خواهیم کرد که چگونه این مسیر گاهی برعکس طی میشود. یعنی به علت الزامهای سیاسی و اقتصادی، یک نظریه علمی به صورتی خاص شکل میگیرد.