ویرگول
ورودثبت نام
روزنامه شریف
روزنامه شریفآخرین متن و حواشی دانشگاه صنعتی شریف از بزرگترین رسانه دانشگاهی کشور
روزنامه شریف
روزنامه شریف
خواندن ۶ دقیقه·۱ سال پیش

روایت اولین ساعات

بگذارید همین ابتدا بگویم که این یادداشت، نه مقاله‌ای تحلیلی و کارشناسی است از آنچه رخ داده و می‌دهد و نه صرفا دلنوشته‌ای که بخوانید و آه بکشید و بگذرید! نمی‌دانم اسم این یادداشت را چه بگذارم و چگونه توصیفش کنم شاید بتوان گفت چیزی‌ست میان خاطره، روایت و کشکولی از آنچه چشم و گوشم در روز اول و دوم جنگ ثبت کرده و به این سطرها رسیده است؛ چیزی که شما هم احتمالا در گوشه کنار خیابان‌ها یا کانال‌های خبری دیده‌اید.

پنجشنبه، شب قبل از اینکه صدای انفجار خواب تهران را بشکافد و جنگ را به کنارمان بنشاند با برخی داشتم در مورد گزارش دیتاک پیرامون میزان استفاده مردم از شبکه‌های اجتماعی مختلف صحبت می‌کردم. بحث این بود که گزارش چه‌قدر عقیم است در تحلیل و تقسیم جامعه‌ی ایرانی حتی در زیست مجازی‌شان. پر بود از داده‌های غلط؛ البته داده‌های درستی نیز داشت، از اینکه یک درصد مردم در توییتر فعال‌اند و امثالهم. اما اینکه جامعه‌ ایرانی کجا می‌تواند تماما نمود پیدا کند پرسشی بود که آن شب با خود به خواب بردیم. حوالی ساعت ۳، ۳:۳۰ صدای مهیبی شنیدم که در حالت خواب و بیداری جمع‌بندی‌ام این شد صدای رعدوبرق است و با خوشحالی اینکه صبح جمعه‌ی خرداد با باران سنگین بهاری، خنکایش بیدارم خواهد کرد به خواب ادامه دادم. اما دو انفجار بعدی این خیال را محو کرد. راستش را بخواهید بعد از آنکه اسرائیل سال گذشته حمله‌ی نیمه موفقی به ایران داشت و پاسخی از سوی ما دریافت نکرد همیشه منتظر این صداها بودم اما میگذاشتمشان به حساب پرنده‌ی خیالی که رها بود. چیزی دور، مبهم، اما حالا آمده، در نزدیکی.

سریع اخبار را چک کردم و مابقی هم همانی‌ست که می‌دانید. تصمیم گرفتم به مناطقی که مورد حمله واقع شده بودند بروم، دوست داشتم فرای مدیوم رسانه حقیقت را ببینم که چه اتفاقی رقم خورده، با افراد آنجا صحبت کنم و اگر کمکی از دستم برامد -ولو در حد یک اجر از روی مخروبه‌ها برداشتن- بدهم. با کمی پرس و جو مکان‌هایی که تخریب شده بودند را درآوردم ابتدائا به نوبنیاد و شهرک شهید چمران رفتم و بعد هم میدان کتاب، ستارخان، میدان انقلاب و پاتریس لومومبا و... ؛ با افرادی که آنجا نشسته بودند به صحبت نشستم. نمی‌دانم کدام دیالوگ‌ها را باز کنم؛ آنجا که یکی از اهالی نوبنیاد با شلوارک آمده بود و با هیجان و بی‌خوابی داشت شرح ماوقع می‌کرد یا کامیون‌دارانی که برای انتقال آواره‌ها آمده و در حیرت بودند و مناطقی که زده شده بود را می‌شمردند؛ آن سربازانی که در میدان نوبنیاد از خستگی خوابیده بودند و گاها داشتند نحوه‌ی بیدار شدن توسط سرهنگ مافوق خود را مسخره می‌کردند و می‌خندیدند یا آن فردی که بعد از یک ربع بدوبیراه گفتن به حاکمیت گفت:«مگه نمی‌گفتیم اگه اسراییل بزنه تل‌آویو و حیفا رو با خاک یکسان می‌کنیم؟ کو پس؟ هر کی توی این جنگ کوتاه بیاد دیگه چیزی ازش باقی نمی‌مونه، به نقطه‌ی غیرقابل بازگشت رسیدیم اگر ایران رو دوست دارن، الان وقتشه  بزنن با خاک یکسان کنن اسرائیل ... رو. خوب شد تکلیفمون مشخص شد»؛ دیالوگ‌های آن شخصی که از خطای چراغ قرمز چهارراه نزدیک شهرک شهید چمران می‌گفت:«اینا عرضه مدیریت یه چراغ قرمز ندارن بعد میخوان مملکت اداره کنن؟» یا حرف‌های متصدی مترو که بعد از کمی صحبت شروع به دردودل کردن کرد و گفت:«والا ملت زورشون میاد یه دونه بلیط بزنن بعد از ما طلبکار میشن، اینا که این کار رو میکنن حقشونه هر بلایی سرشون بیاد، البته خدا نکنه ولی خب آدم میمونه گاهی چی بگه»؛ آشفته به نظر می‌رسید.

و اینکه علاوه بر دیالوگ‌ها، نمی‌دانم کدام حس‌وحال را به اشتراک بگذارم؛ آن حس و حال تلخ و مشمئزکننده‌ و حال‌به‌هم‌زن از دیدن خنده‌ی زنی که از محل نزدیک ترور دانشمند هسته‌ای، دکتر طهرانچی خندان می‌گذشت و می‌گفت:«دلمون خنک شدا!» یا آن بغض، ناراحتی و عصبانیت نیروی امنیتی نزدیک خانه‌ی شهید مینوچهر که با دود کردن سیگار پشت سیگار سعی داشت کمی آرامش یابد. یا آن دلهره‌ی گنگ، در زمانی که نیروهای امنیتی اطراف چمران به من مشکوک شدند و چند دقیقه‌ای بازخواست شدم. یا غرور و امید انتهای شب بر بام تهران برای 4، 5 ساعت نظاره کردن مناطقی که دشمن سعی داشت آنجاها را بزند اما پدافند جلوی آن‌ها ایستاده بود. بی‌ادعا، اما مؤثر.

اما بگذارید تلخ‌ترین صحنه‌ی آن روزم را کمی بیشتر شرح دهم. خانه‌ی شهید ذوالفقاری؛ جایی که تخریب، بی‌اغراق، سهمگین بود. ساختمان به‌طور کامل فروریخته بود. هنوز عملیات آواربرداری کامل نشده و بوی گرد و غبار و سوختگی در هوا مانده بود. دیوارها ریخته، شیشه‌ها خرد و ساکنان، مبهوت و خاموش. کمی آن‌سوتر، دختری را دیدم که سگش را بغل کرده و می‌گریست؛ می‌گفت دوستش هنوز زیر آوار است. سه چهار ساختمان اطراف هم به شدت آسیب دیده بودند. آدم‌ها، آواره و پریشان، گوشه‌ای ایستاده بودند و فقط نگاه می‌کردند. یکی گفت:«تو که می‌خواستی ترور کنی، چرا طوری زدی که سه‌تا ساختمون خراب بشه؟ زن و بچه‌ی مردم چه گناهی داشتن؟ مثل قبلیا تو ماشین می‌زدی، تموم می‌شد!» دیگری، با عصبانیتی که لابه‌لای اشک‌هایش گم شده بود، زمزمه میکرد: «حرومزاده‌ها دیگه زدن به مردم؛ همه‌جا پر از شیشه‌خُرده‌ست...» آن لحظه، انگار زمان ایستاده بود. ترکیب عجیبی بود از بغض، خشم، حیرت و در عین ناباوری، امید. امید به اینکه این درد بی‌پاسخ نمی‌ماند. امید به اینکه حتی از دل ویرانه‌ها، می‌توان ایستاد و دوباره ساخت.

به یاد دارم اردیبهشت سال گذشته بعد از سقوط بالگرد رئیس جمهور نوشته بودم:«چه در طول تاریخ این چند سده‌ی اخیر و جنگ‌ها و دادخواهی‌ها و ظلم ناپذیری‌هایش، چه در حیات این ۴ دهه و بالا و پایین‌هایش، چه خاصه این چند سال اخیر: ۹۸ و آبان و شهادت سردار سلیمانی و ماجرای هواپیمای اوکراینی، ۹۹ و ۴۰۰ کرونایی و شهادت فخری‌زاده‌ی عزیز، ۴۰۱ و اتفاقات خاص خودش، ۴۰۲ و فلسطین و شهادت مردان خدا و... و چه الان که ۴۰۳ در همان ابتدایش روی سخت خود را به ما نشان داد، شاید عادی زیستن برای مردمان این خاک فراموش شده
و البته همین‌هاست که یک ملت را می‌سازد. به مثابه‌ی چکش‌هایی که بر سر شمشیر فرود می‌آورند و تاریخ می‌خواهد که این خاک روزبه‌روز مستحکم‌تر شود تا شاید شمشیر عدالت‌خواهی‌اش در عالم برنده‌تر از همیشه باشد. با هر نقصانی که یقینا تاریخ می‌خواهد آن‌ها را بزداید. ضربه‌ها را باید تحمل کرد. هرچه هست باید گذر کرد باید درس گرفت، عبور کرد و نایستاد ما محکوم به حرکتیم.» اما انبوه اتفاقات بعد از ان به قدری زیاد بوده که تاریخ‌ها را وقتی دنبال می‌کنی و در انتها به 403 می‌رسی باور نمی‌کنی، گویا فاصله خیلی بیشتر از یک سال است. ما مردمانی هستیم چکش‌خورده، در دستان تاریخ. ضربه‌ها، درد دارند، اما فرم می‌دهند؛ ما قبلاً هم از این مسیرها گذشته‌ایم، میرزا کوچک‌خان در دل جنگل، تنها ماند و جان سپرد اما عقب نکشید. ستارخان در محاصره‌ی تبریز نان خشک خورد، اما پرچم را زمین نگذاشت. باقرخان، بی‌صدا جان داد، اما از مسیر آزادی منحرف نشد. باید برای سختی پیش رو تاب آورد.

و بله، باید پذیرفت که جنگ است. نه فقط در آسمان و با موشک، که جنگی درون ما، در دل مردم، در خانه‌ها، در تردیدها و ترس‌ها و خستگی‌ها. باید بپذیریم که مسیر آسانی پیش رو نیست، هرچند که خودمان انتخاب نکرده باشیمش و به ما تحمیل شده باشد. چیزی از جنس صبر و مقاومت طلب می‌کند. راه، پر از خستگی‌ست، پر از زخمی که شاید فرصت التیام نداشته باشد. چه بخواهیم چه نخواهیم جنگ است، با همه‌ی این حس و حال متناقضی که درون متن، من هم چشیده بودمشان، جنگ است با دیالوگ‌های آشفته اما امیدوارانه‌ای که در متن از افراد مختلف قرض گرفته بودم و خاطرمان خواهد ماند. باید پذیرفت جنگ است و  باید برای ایرانمان بایستیم...


علیرضا عسگری | ۱۳۹۸ مهندسی نفت شریف و ۱۴۰۳ ارشد علوم اجتماعی تهران

ایراناسرائیلجنگدانشگاه شریف
۶
۱
روزنامه شریف
روزنامه شریف
آخرین متن و حواشی دانشگاه صنعتی شریف از بزرگترین رسانه دانشگاهی کشور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید