من این روز ها پُرم از حرف های تو

من این روز ها پُرم از حرف های تو

سرشارم از زیباترین جمله هایی که حریصانه همه شان را قورت داده و ثبت کرده ام و حالا در مغزم بالا پایین می پرند و سلول های لوب مارجینال مغزم را لیس می زنند، انگار از ازل باقی حرف های دنیا همه سوء تفاهم بوده اند و بهترین هایشان را من ربوده ام و بعد از این هم دیگر هیچ نخواهد بود!

مثل اینکه دست پیدا کرده باشم به منبعی بی پایان که هر لحظه توانایی این را داشته باشد که جاذبه ی زمین را صفر کند و من را معلق بین زمین و آسمان که تابعی شده ام مماس بر حد بی نهایتِ تو و در پِی ات و نزدیک شده و نرسیده و هیچ گاه نرسنده!

که تو آرام جانی و کنارت همه چیز متوقف میشود اللا زمان که ثانیه هایش به تلاطم می افتند که هرچه زودتر از من بگیرندنت و می پیوندم به دنیایی که هیچ تا به حال خبری از وجودش نداشته ام، و از همه ی فضاهای موازی و متقاطع رد میشوم و می روم روی سیاره ای دیگر که هر یک دقیقه اش روی زمین یک ساعت میگذرد و شاید هم فی الواقع خارِ نسبیت!

می خواستم بنویسم ای تمام جان ما، میخواستم بگویمت که ای در دلم نشسته چون میروی بی من مرو! که من مانده ام و در جدیدی که باز شده در زندگیم و با تو آن سویش بوده ام و حالا در باز و تو آن طرف رفته و من این سمت نشسته در انتظارت!

که میشود در تو با خیال راحت زندگی کرد، یا حتی در تو با خیال راحت مرد! که همینکه باشی کفایت میکند و دیگر مهم نیست کجا باشد!

میدانی گاهی آدم‌ آن قدر خالی است که نه هیچ حرفی تسکینی برایش است و نه هیچ حرفی شرح حالش، که کلمه‌ها توصیف چیزی هستند که هست و چگونه می شود چیزی که نیست را در کلمه آورد، چگونه می شود تهی را در واژه‌ها جا داد، که هرگاه که شد که نبودنت را برای کسی توصیف کرد، شاید بشود که تهی خیال آدم را در کلمه آورد، که تا آن موقع حال ما صفحه‌ ایست سفید، پر از نقطه، سر خط!

و سهم‌ من از تمام تو، خیال گاه به گاهیست که به دلتنگی تعبیر میشود، دلتنگی بی‌وقفه‌ی تکرار شونده‌ی بی‌تو ...