ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا
شکیباز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شکیبا
شکیبا
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

روز دوازدهم: دنبال روز یازدهم نگردید.

فکر میکنم باید توضیحاتی بدهم. در روز یازدهم به این قضیه فکر کردم که باید قبل "نوشتن" ، "خوانده" باشم. به این دلیل که چیزهای زیادی برای خواندن و یادگیری داشتم و دارم و خواهم داشت، تصمیم گرفتم حسابم را حذف کرده و مدت‌ها بعد با سطح دانش مدنظر برگردم و بنویسم. دیشب دلیل درخواست حذف حسابم را نوشتم ولی تا قبل زدن دکمه قرمز "بله، مطمئن هستم" در جواب ایا واقعا می‌خواهم حسابم را حذف کنم، خوابم برده بود. صبح گوشی‌ام را زیر تختم پیدا کردم. وقتی روشنش کردم، دلیل حذف حساب و دکمه قرمز را دیدم. دوباره دلیلم را خواندم و دکمه را فشردم. فکر می‌کردم پس از آن صفحه‌ام رفرش شود و ویرگول را بدون حسابم ببینم اما با جمله‌ی "تمام اطلاعات شما تا ساعاتی دیگر از سرورهای ویرگول پاک می‌شود" (یا چیزی شبیه به این، حقیقتا عین جمله را به خاطر نمیاورم) مواجه شدم. این فرایند طول می‌کشید؟ حسابم هنوز سر جایش بود. چند ساعت بعد دوباره به ویرگول آمدم. هنوز هم حسابم سر جایش بود. اعلان آبی رنگ کنار زنگوله بالای صفحه عدد یک را نشان میداد. یک نفر از پست چند شب پیشم خوشش آمده بود. دوباره نگاهی به نوشته‌هایم انداختم. در اولین روز نوشته بودم که هدفم از نوشتن پیدا کردن خودم است. در این وضعیت با تمام نگرانی‌هایم برای کشور و مردم کشورم، این نوشته‌ها را شروع کرده و ده روز ادامه دادمش و روز یازدهم تصمیم به ترک آن گرفتم. جا زدم؟ دلیلی که برای ترک ویرگول آورده بودم با هدفم برای نوشتن نمی‌خواند. آن دلیل درست و به جا بود اما برای یک هدف دیگر. برای همین، درخواستم را لغو کرده و حالا اینجا هستم و دوباره دارم مینویسم. هنوز هم مانند روز اول با نوشتن غریبم و نمی‌دانم چطور و چگونه باید نوشت. راستش را بخواهید کمی هم می‌ترسیدم. از اینکه خود واقعی‌ام را نشان ندهم می‌ترسیدم. از طرفی خودم هم نمیدانم "خود واقعی"ام کیست و چگونه است. فکر میکنم این مشکل بخاطر این به وجود آمد که من قبل از اینکه آنقدر ها عقل در کله‌ام باشم که فرق خوب و بد و ظاهرسازی‌ها را درک کنم، وارد سوشال مدیا شده و با بایدها و نبایدهای زیاد و متناقضی رو به رو شدم. هر کس چیزی می‌گفت و باز دسته‌ای در این بین بودند که همه آنچه می‌دیدند را محترم می‌شمردند و قبول داشتند و نیز دسته‌ای که هیچ چیز را قبول نداشتند. مسائل دینی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... زیادی بود که اینگونه تقسیم بندی می‌شدند. یک چیز از یک دیدگاه درست و از دیدگاه دیگر اشتباه بود. تا مدت‌ها فکر می‌کردم که فقط من منفعل هستم و احساس حماقت زیادی می‌کردم چرا که از بچگی برای تعریف از من به دیگران گفته‌اند که از هم سن و سالانش بیشتر میفهمد. و آن احساس حماقت و نفهمیدن مسائل و گیج و گم شدن بین اقیانوسی از آدم ها مرا گوشه گیر و تنها کرد. کمی بعد فهمیدم آدم‌های دیگری هم مثل من هستند. که آنها هم گم شده‌اند. تعداد این آدم‌ها به قدری زیاد شد که دوباره فکر کردم همه مثل هم هستیم. اما نبودیم. در حال حاضر دریافته و پذیرفته ام که انسان‌ها با یکدیگر فرق دارند و تنها وجه اشتراک همه‌ی ما موجود بودن است. این را پذیرفته‌ام که همه قرار نیست مانند من فکر و یا عمل کنند. و دریافتم از هیچکس نمیتوان انتظار چیزی را داشت. گرچه در زندگی‌ام هیچوقت انتظاری از کسی نداشتم و هر چه برایم کردند، لطف آنها بوده؛ قدردان و در پی جبران محبت آنها هستم. البته استثنایی وجود دارد و آن هم فقط یک بار بود که انتظار یک چیز را نداشتم و پیش آمد؛ که اشتباه از خودم و اعتمادم بود. من فقط انتظار می‌سازم. از من می‌خواهند "ترین" باشم. بهترین، عالی‌ترین، برترین، مهربان‌ترین، صبورترین، خونسردترین و غیره. که من هم طبق انتظار عمل کرده و سوپرایزی هم در آن برای بقیه و البته خودم، نهاده و شدم "بدترین".

هیچوقت نخواستم چیزی بشوم که الان هستم. نمیدانم چه شد که این شد. اما در حال حل و فصل آن هستم. و سخت است. و خسته ام. و باید ادامه دهم. چاره ای جز این ندارم. مانند حرف مشاورم که گفت بهانه‌ای برای انجام ندادن کارهایت را قبول نمی‌کنم و به حساب کم کاری‌ات می‌گذارم. انگار داشت می‌گفت به درک که خسته و غمگین و مضطرب و بدبخت و بیچاره‌ای، کارت را انجام بده و تمامش کن. بعدا قضای غصه هایی که نخوردی را میخوری.

سوشال مدیا
۳
۳
شکیبا
شکیبا
ز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید