و یک دوشنبه ی پرکار دیگر. پرکار بود اما ارزش نوشتن؟ دارد؟ ندارد؟ از اتفاقات خوب امروز میتوانم به اینکه کلاس زبان ما و تجربی ها مشترک برگزار شد و بغل دستی من دوباره همان بغل دستی چهار الی شش سال قبلم بود، اشاره کنم. چه دلخوشی کوچکی در برابر تمام اتفاقات بزرگ و سنگین این دنیا. البته، چهارشنبه ها را هم کلاس مشترک داریم. این هفته یک سهم، دلخوشی بیشتر گرفتم.
شاید دو سهم، زمانی که برادرم با بشقاب سفالیِ نصفه نیمه رنگ شده اش به خانه آمد و شاید کمتر از نیم ساعت نقاشی اش را کامل کرد و آن را نشانم داد. وقتی با ذوق از کارش تعریف می کردم برقی به نگاهش افتاده بود. انگار تا قبل شنیدن حرف هایم فکر می کرد هیچکس قرار نیست نقاشی اش را دوست داشته باشد. شاید برای همین وسط بشقابش را با یک قلب قرمز بزرگ پر کرده بود که که سایه های صورتی، زرد، سبز و آبی دور آن داد میزدند که "مرا دوست داشته باشید".
شاید سه سهم، بخاطر جمله ای که از شب قبل به آن فکر میکنم.
و نقطه ای در امروز بود که شاید فقط سال ها گریه و سیل شدن آن بر روی آتش این جگرِ سوخته بتواند تسکینش دهد. که بعید میدانم. تنها امیدوارم تک تک مردم این مرز و بوم سهم دلخوشی های بیشتری دریافت کنند. همان اندازه که حق مسلمشان است.