یک، دو، سه، چهار! یک، دو، سه، چهار!
چند روزیست که فکری در سرم رژه میرود.
نمیدانم واکنش مشاورم زمانی که آن را بشنود چگونه خواهد بود. موافقت میکند؟ آن را رد میکند؟ به من میگوید دیوانهام؟ پیش خودش به من و عقلم شک میکند؟ فکر میکند شوخی میکنم؟ نمیدانم. وقتی داشتم تمرین میکردم که فردا چگونه جملههایم را به زبان بیاورم، حتی به نظر خودم هم کمی دیوانگی بنظر میرسید. آخرش از تمرین اینکه چگونه حرفم را بزنم کلافه شدم. مهم نیست اگر فردا موقع گفتنش لکنتم بگیرد، زبانم گیر کند یا صدایم بلرزد، بالاخره آن را خواهم گفت.
کاش میتوانستم بگویم اینکه راجب من و رویاهای دور و درازم چه فکری میکند برایم مهم نیست، اما درواقع کمی مهم است. اگر بخواهد بگوید این ایده به جایی نمیرسد، درواقع آخرین تلاشهایم برای درآمدن از حالت جنازهای متحرک و داشتن یک هدف در زندگیام را رد کرده. کاش امیدم را کور نکند. کاش بگوید این فکر عالیایست و من میتوانم اجرایش کنم.
