ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا
شکیباز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شکیبا
شکیبا
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

روز هشتم: سایه خانوم

بین کتاب‌های قفسه رو به رویم می‌چرخیدم که صدای پریدن چیزی روی قفسه پشت سری‌ام را شنیدم. برگشتم. "سلاملکم!" همان موجود قهوه‌ای - خاکستری با چشمان سبز رنگی بود که صاحب مغازه، که ابتدا دم در ورودی روی نیمکتی نشسته بود، قبل ورود ما به کتاب فروشی با پرسیدنِ "ببخشید، از گربه که نمی‌ترسین؟" به ما اعلام کرد که گربه‌ای داخل مغازه است. قبلا هم به اینجا آمده بودم. می‌دانستم که او اینجاست. در را که باز کردیم پشت در دیدیمش. و حالا پشت سر من روی کتاب‌ها جا خوش کرده بود. کتابی که در دستم بود را نشانش دادم. "هی، بنظرت این یکی خوبه؟" خمیازه‌ای کشید و چشم‌های سبزش را پشت پلک‌هایش قایم کرد. "خیلی ممنون" مادرم خندید. کتاب را به سر جایش برگرداندم. "شمارو ناز بکنم؟" فقط چشمانش را بست، و من این حرکت را مهری بر حکم "اجازه می‌دهم" برداشت کرده و تا قبل باطل شدن حکم تا توانسته نوازشش کردم و قربان صدقه‌اش رفتم.

گویا بدش هم نمی‌امد. تا اینکه دل کندم و کتاب دیگری در قفسه کناری نظرم را جلب کرد. در همین بین صدای صاحب مغازه که به مشتری که کمک می‌کرد شنیده شد. موجود چشم سبز به لبه دیگر قفسه رفته و منتظر نوازش‌های منبع آن صدا، آقای صاحب مغازه، بود.

- تو باز صدای من به گوشت خورد اومدی پیشم؟ آره؟ سایه؟

نوازشش کرد.

+ اسمم داره؟

- بله که داره! ایشون سایه خانومن. صاحب اینجان. تو قلمرو خودشون پادشاهی میکنن.

خندیدم. این ایده که گربه‌ای صاحب یک کتاب فروشی باشد بانمک بود. البته، بسیاری از افراد را می‌شناسم که معتقدند گربه‌ها صاحب کل دنیا نیز هستند. که حق هم دارند اینطور فکر کنند. (گرچه حق دعوا با مخالفین این قضیه را ندارند.) به شخصه به عنوان فردی که فرقی بین گربه‌ها و سگ‌ها و همینطور باقی حیوانات نمی‌گذارد، نظری در این مورد نداشته و سکوت را ارجح قرار می‌دهم.

در آخر، پس از گشتن در بین بسیاری از کتاب‌ها، کتاب "یک عاشقانه آرام از آقای نادر ابراهیمی" را به پیشنهاد آقای فروشنده انتخاب کرده، پس از خداحافظی با ایشان و صاحب مغازه، سایه خانوم، بیرون آمدیم.

+ فکر کنم فهمیدم بعد کنکورم قراره کجا پلاس باشم.

کتابگربه
۳
۰
شکیبا
شکیبا
ز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید