چرا دیگر همکاری در استارتاپ‌ها رضایت‌بخش نیست

پرده‌ی اول:

استارتاپ شماره ۱. هرروز باید با خودم کلنجار می‌رفتم که ارزش نهایی کار من کجاست. یعنی بعد از ۸ ساعت در روز و انجام کار آنالیز دیتا، درنهایت چه کسانی از نتیجه‌ی کار من استفاده می‌کند. مهمتر از آن، کل این بیزنس واقعا چه چیزی را برای مردم راحت‌تر می‌سازد؟

وقتی که یک استارتاپ شروع به شکل‌گیری می‌کند، رویاهایی را در سر می‌پروراند.این رویا که ما باعث می‌شویم تا مردم راحت‌تر خرید کنند، راحت‌تر غذا بخورند یا راحت‌تر سفر بروند. اما در مرور زمان، این ارزش‌ها به کلی فراموش می‌شود و تنها چیزی که می‌ماند گم شدن در اعداد و ارقام و میزان فروش و ...است.

من به شخصه، نمی‌توانم تحمل کنم که تمام زحمات من تنها منجر به پرتر شدن جیب سرمایه‌گذاران شود بدون اینکه کوچک‌ترین ارزشی برای افرادی که ازشان پولی دریافت می‌کنیم ایجاد شود. پس معنا کجاست؟

در نهایت، قصه اینطور پیش رفت که من با استارتاپ دیگری مصاحبه کردم و دوباره خودم را گول زدم که احتمالا این استارتاپ به دلیل دارا بودن محیطی بین‌المللی فرهنگ بهتری خواهد داشت و افرادی که ذوق دارند تا تجربه و زندگی بهتری برای کاربرانشان بسازند. اما..

پرده دوم:

استارتاپ شماره ۲. روزی با همکاری نشسته بودیم تا برنامه‌ای پیاده کنیم تا محصولات و اجناس جعلی از انبار شرکت خارج شوند و کل پروسه اصلاح شود. با خودم فکر کردم دیدم که کوفاندرهای شرکت ذره‌ای اهمیت نمی‌دهند که جنس‌های باکیفیت‌تری به دست مردم برسانند. آنها تنها به دنبال افزایش سهمشان از بازار هستند. این فکر تمام مغزم را می‌جوید که پس من اینجا چه کار می‌کنم؟ چرا باید این همه تلاش کنم اما با وجود این همه مشکل در جامعه‌مون حتی نتونم گره کوچیکی از مشکلات مردمم با کاری که می‌کنم بردارم.

پرده سوم:

استارتاپ شماره ۳. بعد از حدود دو ماه کار در استارتاپ شماره دو، تصمیم گرفتم از کار فول تایم خود بیرون بیام و به صورت پاره وقت جای دیگری مشغول به کار شوم. اما همچنان این فکر آزارم می‌دهد که چرا ما فقط دنبال سود خودمان هستیم و نه خلق کردن؟ چرا یادمان رفته که معنای اصلی زندگی این هست که کاری کنیم تا افراد بعدا به ما بگویند که ما زندگی‌شان را راحت‌تر، خوشحال‌تر و بی‌دغدغه‌تر کردیم.

به عنوان مثال الان اگر همه در شرایط بد اقتصادی هستیم،‌ چرا یک استارتاپ حوزه گردشگری به این فکر نمی‌افتد که به مردم راهکاری پیشنهاد دهد که ارزان‌تر سفر کنند؟ یا اینکه چطور برنامه‌ریزی کنند تا پول بیشتری ذخیره کنند و به سفر دلخواهشان بروند؟ این‌ها همه یعنی ساخت معنا! ساخت چیزی که واقعا تغییری در حس و حال و تجربه‌ی مردم ایجاد می‌کند.

کل حرف من همین است. کمی به خودمان بیایم و ببینیم واقعا کار ما چه ارزشی را ایجاد می‌کند. چه کار می‌کنیم که هرروز که ‌آدم‌ها از خواب بیدار می‌شوند انگیزه زندگی‌شان بیشتر شده، بهتر زندگی می‌کنند و خوشحال‌ترند. سهم ما از ساختن این خوشحالی چیست؟