قهوه‌خونه‌ی برادران ذاکربرگ (به جز مارک!)

۱- تصور کنید وقتی بچه بودین دزدیده شدین. خیلی بچه بودین که این اتفاق یادتون مونده باشه. توو یه محله‌ی خیلی پرت و حلبی‌آبادگونه بزرگ می‌شین. کم کم از بچگی چاقو دست می‌گیرین و دو گرم - سه گرم شیشه جابه‌جا می‌کنید و لزومی هم به مدرسه رفتن نمی‌بینین، ترک تحصیل می‌کنید. به کسی که شما رو از آقادزده خریده می‌گین بابا و بچه‌هایی که هم‌شکل شما نیستن رو سوسول و #@!& می‌دونین. یه عمر تحقیر شدن و کتک خوردن و کلی زخم رو بدن، هیچ سهمی هم از خوشی‌های جامعه و تجربیات قشنگ ندارین.در بهترین حالت خوشی شما یه شات هرویینه. سعی کنید همه جوره این اتفاق رو برای خودتون تصور کنید و ببینید که در این صورت و در سن الان چه شکلی می‌بودین! (البته اگه تا این سن عمر می‌کردین!)

این فقط یه قصه‌ی تخیلی و فانتزی نیست. این اتفاق برای آدمای زیادی افتاده و ممکن بود برای من و شما هم اتفاق بیفته. و اون موقع همین زندگی نرمال و هر ازگاهی خوشی‌دار و تحصیلات و کتاب‌های خونده شده‌ هم در کار نبود.

حالا هدف از این قصه چی بود؟ موضوع برمی‌گرده به انکار واقعیت‌های اجتماعی که سعی داریم باهاش روبرو نشیم. من با ادای احترام به یونگ، به عنوان بخشی از «سایه‌ی اجتماع» ازش یاد می‌کنم. بخش مذکور از سایه‌ی اجتماع، بخشیه که شدیدا با فقر و اعتیاد و نبود درمان و تحصیل و امکانات رشد و پرورش درگیره و روز به روز هم بر اثر گسترش شکاف طبقاتی تاریک‌تر و تاریک‌تر می‌شه.

شکاف طبقاتی می‌تونه درست بغل ما باشه! خیلی نزدیک!
شکاف طبقاتی می‌تونه درست بغل ما باشه! خیلی نزدیک!


۲- هر وقت هر کسی در نقد سیستم سرمایه‌داری حرفی می‌زنه، همه تصور می‌کنن روح استالین در اون شخص حلول کرده و قصد داره دنیا رو تبدیل کنه به شوروی سابق! بعضی افراد به هر دلیلی دلشون نمی‌خواد به سیستم فعلی حاکم بر دنیا نقدی وارد بشه. اما گاهی باید هزار طعنه رو به جون خرید و به نقد ادامه داد.

بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده.    - ژوزف استالین -
بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده. - ژوزف استالین -


یکی از نقدهای وارد به سرمایه‌داری و هوادارانش که خیلیاشون حتی عضوی از این سیستم هم نیستن اینه که به انکار و نادیده گرفتن بخش سایه‌ی اجتماع می‌پردازن. از دید این عزیزان فقر مساوی است با تلاش نکردن و ایده‌ی خوب ندادن. در حالی که هزاران فاکتور محیطی رو در رشد یک شخص در نظر نمی‌گیرن. درست مثل قصه‌ی اول این داستان حتی مارک ذاکربرگ هم اگر در شرایط نقل شده قرار می‌گرفت احتمالا به جای فیسبوک، نهایتا به لانچ یه قهوه‌خونه که کنار قلیون، چایی با قره‌قوروت سرو می‌شه می‌رسید!

ممد دایی، چایی بریزم؟    - مارک ذاکر برگ! -
ممد دایی، چایی بریزم؟ - مارک ذاکر برگ! -


اما این سرکوب و انکار نهایتا به کجا ختم می‌شه؟ در نبود آموزش و درمان رایگان و رفاه همگانی، و همچنین سیاستی که شکاف‌های بزرگ طبقاتی رو کوچیک کنه، همیشه یه تضاد و حتی نفرت بین اقشار جامعه باقی می‌مونه و در مقیاس کوچیک به دزدی و خفت‌گیری و قتل، و در مقیاس بزرگ به کشتار وسیع و حملات انتحاری و... می‌رسه.

شاید نشه گفت که تنها راه حل این معضلات اصلاح بنیادی سیستم سرمایه‌داریه، اما قطعا وزن زیادی از این معضلات، توسط سیستمی ایجاد شده که معتقده هر کسی می‌تونه به هر میزان که دستش برسه در چارچوب قوانین بازار، ثروت به دست بیاره و انباشت کنه. مالیات رو استبداد اقتصاد دولتی می‌دونه و در نیکوکارترین حالت ممکن هر از گاهی صدقه‌ای حواله‌ی خیریه‌ها می‌کنه. خیریه‌هایی که در بهترین حالت، گداهای درس‌خوانده و ترحم‌دیده تولید می‌کنن و به جای ایجاد حس مسئولیت در تمام انسان‌ها برای حل معضلات اجتماعی، مسکّن وجدان می‌فروشن!

علاوه بر همه‌ی این‌ها پیامبران سرمایه‌داری با جملاتی مثل «بیندیشید و ثروتمند شوید»، «راز»، «فلانی از یه گاراژ شروع کرد و ترک تحصیلی بود ولی الان مولتی میلیاردره» و... سعی می‌کنن اذهان عمومی رو از نقد و اصلاح این سیستم معیوب به سمتی ببرن که شما هم می‌تونین یه روزی جزو سیستم باشین! «مثلا من همین مدل پورشه رو با همین شماره پلاک و همین رنگ سال‌ها پیش تصور کرده بودم! پس شما هم می‌توانید!»
(بماند که افراد زیادی بعد از این همه تلقین‌ها و تصور‌ها و به چیزی نرسیدن، دچار افسردگی‌ها و تضادهای شخصیتی خیلی شدید می‌شن. چون این مدل شعبده‌‌بازها اعلام می‌کنن که اگر به نتیجه نرسیدی پس ایمانت ضعیف بوده. یا تلاشت ضعیف بوده. و این در بعضی موارد حس سرخوردگی شدیدی ایجاد می‌کنه.)


۳- این متن دارای عبارت «ما نتیجه می‌گیریم که...» نیست. خودتون بهتر می‌دونین چی درسته.


۴- دیدن فیلم «مغز‌های کوچک زنگ زده» هم خالی از لطف نیست.

فیلم «مغزهای کوچک زنگ‌زده» به کارگردانی هومن سیدی
فیلم «مغزهای کوچک زنگ‌زده» به کارگردانی هومن سیدی