ویرگول
ورودثبت نام
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

«انقلاب امید»

چند صباحیست هوا خاکستری‌ست؛ انگار چرکِ جهان روی تنِ آسمان واژگون شده باشد. روی شهر، روی خیابان‌ها، روی خانه‌ها، و چند قطره‌ای هم روی دلِ ما.

میان باد، بال‌بال می‌زنم اما هرگز نمی‌خواهم امید را از خودم قیچی کنم. حتی اگر با عصای موسی میان خودم و سیاست دریایی از انکار باز کنم، باز هم بویش می‌رسد. باز هم گردی از این جهان، خواه با نسیمی نامحسوس و خواه با گردبادی بی‌امان مرا با خود می‌برد و بی‌اجازه روی ریه‌هایم می‌نشیند. به گمانم هیچ‌کس بیرون از این هوا زندگی نمی‌کند، حتی اگر لجوجانه دست و پا بزند.

دلم نمی‌خواهد بازیچه‌ی دلواپسی مزمن بی‌صورتک این روزها شوم. این هیولا که وقت و بی‌وقت از لابه‌لای قفسه‌های فروشگاه‌ها، از پشت پنجره‌های بسته، از میان پست‌های اینستاگرامی و از دل کتاب‌هایی که قرار بود پناه باشند سرک می‌کشد و با وقاحت زُل می‌زند. حتی از لابه‌لای اسباب‌بازی‌های هزاررنگِ گوشه و کنار خانه یقه‌ام را می‌گیرد؛ انگار کودکی هم دیگر در امان نیست.

بارِ این خاکستر دیگر ناجور روی دل آسمان سنگینی می‌کند. دلم می‌خواهد سینه‌اش را بشکافم و از شرِ این زیستنِ نیم‌بند خلاصش کنم. باید نور بزاید و سفیدی؛ دیگر جایی برای این خاکستری معلق نیست. ابرهای خاکستری باید چهارگوشه‌ی آسمان را ببوسند و پهنه را به دست کارکشته‌ها بسپارند. وقت آن رسیده که سفیدی، نه از سر معجزه، بلکه از فرط سماجت، پیروز شود.

با این فکرها می‌خوابم. صبح، همه‌چیز سفید است. چشم‌هایم به این لحظه می‌چسبد و چیزی درونم سبز می‌شود. دلم می‌خواهد نگاهم راه برگشت به خاکستر را گم کند. چشمی که یک‌بار جرأت دیدن نور را پیدا کرده باشد، دیگر تن به خاکستر نمی‌دهد.

امید
۲
۰
شرمینه مرادی
شرمینه مرادی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید