
دسامبر تند و تیزی را پشت سر گذاشتهام. چند ماهیست با تاریکی دست دادهام و نرمنرمک دل به دل سرمای استخوانبرانداز ژانویه دادهام. از رگ گردن هم نزدیکتر شده است. هرچقدر هم که تقلا کنم، باید با او زندگی مسالمتآمیزی داشته باشم؛ دستکم نیمی از سال. در قلبم اندازهی یک دنیا درد دارم و در سرم، به سنگینی یک توپ چهلتکه فکر. همانقدر تکهتکه، همانقدر وصلهوپینهشده. تلاش برای فراموش کردن تصویر هواپیمای فروپاشیده بیفایده است. تصور لحظهی فروپاشی یک دم رهایم نمیکند. تکه بددوختیست. جوالدوز هم کارساز نیست؛ مدام سُر میخورد و خود را به وحشیترین شکل ممکن جلوی چشمانم پهن میکند. افکارم با من سرِ قوز افتادهاند. دستوپا زدن برای انسجام تودهی افکار پراکندهام بهغایت نفسگیر شده است؛ درست مثل شنا در باتلاق.
فریاد کودکانهای در سرم طنین میاندازد؛ رفتهرفته اوج میگیرد. چیزی شبیه صدای ناخن روی تختهسیاهِ مدرسهای متروکه که بوی بیاتشدگی از هر گوشهوکنارش به مشام میرسد. تصور شعلههای زبانهکشیده در چشمان بهتزدهی یک کودک، زخمزنندهترین تصویر دیدهشده با چشمان غیرمسلح است. نور در چشمانش فرود میآید؛ به برندگی یک شمشیر دودم. امانش نمیدهد. چشمانش را تنگ میکند. پَرپَر میشود و هر گلبرگ به سمتی روانه. گلبرگها لابهلای لایهای از دود غلیظ رنگ میبازند. پچپچهای عاشقانهی دو زوج را میشنوم. لابهلای عاشقانههایشان، سر اینکه گلدان فیروزهکوبیشدهی یادگار ماهعسلشان را کجای خانه بگذارند، کمی تلخی میکنند. از پنجره، نزدیک شدن گلولهی آتشین را به تماشا مینشینند؛ همینقدر تسلیم. دست هم را میفشارند؛ محکم. رنگ پریدگی دست دختر، نشان از انجماد خون در رگهایش میدهد. دست پسر، آنی رد ناخنهای دختر را پذیرا میشود. دهان باز میکنند تا آخرین عاشقانههایشان را روانهی جان هم کنند. با دهانی نیمهباز، چشمانشان را برای همیشه میبندند؛ کمی تلخ، اما هنوز هم شیفته. باز هم تلاش مذبوحانهای برای به دست گرفتن افسار افکار ازهمگسیختهام به خرج میدهم؛ بیفایده است. صدای بعدی بیرحمانهتر در سرم جان میگیرد؛ بلند و بلندتر میشود، مثل صدای نزدیک شدن چاپاری که حامل خبر ناگواری باشد. جوانی چهارشانه جلوی چشمانم قد علم میکند. بیقراریِ باد در سرش از فرسنگها دورتر هم قابل تمیز است. زبان بدنش، جوانسریاش را تمامقد به نمایش میگذارد. حرکات خرد و کلانش، همگی گلدرشتاند. انگار میخواهد با هر حرکتش، پیر و جوان و زن و مرد را شیرفهم کند که بالاخره او هم در این هفت آسمان — که حالا طیارهاش بر فراز یکیشان در حرکت است — ستارهای دارد. دیری نمیپاید که ستارهاش بیفروغ میشود. مادری بیقرار جلوی چشمانم رژه میرود. شوق دیدار تنها پسرش از قاب نگاهش به هر طرف تراوش میکند. تپش قلبش بالا و پایین رفتن سینهی قمری ای در دل سرمای زمستان را تداعی میکند. از ریتم خارج میشود و دمی بعد، خاموشیِ یکدست.
به خودم نهیب میزنم که باید هرچه سریعتر، پیش از آنکه سوگواریِ شرقی مسلکم مقابل جماعتی که هیچگاه عمق اندوهم را درنخواهند یافت افشا شود، از این افکار رهایی پیدا کنم. جبر جغرافیا. سوگ شرقی، سهمِ زادهی مشرق زمین.
— صبح بخیر.
با حرکتی اغراقشدهی سر که بیحوصلگیام را پوشش دهد، پاسخِ صبحبخیرِ خالی از روح همکارم را میدهم. پا میجنباند تا فوجِ سؤالهایش را شلیک کند. زبانم را چنان به بند میکشم طوری که گویی از ازل، سر تا پا خالی از کلمه بودهام. با فشردن دندان به دندان و زبان به سقف دهان، بغضم را تا حدی مهار میکنم. دیری نمیپاید که اشک امانم نمیدهد. جوهرهی سوگ شرقی همین سرکشیاش است. باید زودتر عنانش را دست میگرفتم.اشک امانم نمیدهد…