آتش همسایه

خانه همسایه آتش گرفته بود. همسایه دیوار به دیوارما. یک ساختمان بلند آبی بود، یادم نیست آبی یا خاکستری، اما دود از پنجره هایشان بلند می شد و نمای خانه سیاه شده بود .

یکی صبح زود ما را بیدار کرده بود و آورده بود توی کوچه، سردم بود و دلم می خواست توی تخت خودم باشم، چپیده بودیم توی ماشین پدر و خمیازه می کشیدیم، ماشین روشن بود و رادیو داشت یک چیز بی‌ربطی می خواند. ما توی ماشین راحت بودیم. بزرگ بود، از این پژوهای قدیمی و به قول پدر گردن کلفت بود. خواهرم گفت بیا بازی کنیم؛ گفتم من خوابم. دروغ می گفتم، از بازی بدم می‌آمد، از برف که می‌نشست روی ماشین بدم می‌آمد، از سرما بدم می‌آمد، از خواب بدم می‌آمد ، از این همه آدم که ایستاده بودند و خانه همسایه را نگاه می کردند هم بدم می‌آمد.


به مادر گفتم برویم توی خانه! گفت خیلی خطرناک است، توی پارکینگ همسایه کلی ماشین هست اگر آتش بگیرد خانه ما هم خراب می شود. بعد خواهرم زد به گریه، دلش نمی خواست خانه مان خراب بشود. عروسک سیاه پوستی که خاله فرستاده بود گذاشته بود بیخ همان دیوار. دیشب قبل از خواب، چادر گلدارش را سرش کرده بود و عروسکش را برده بود لباس بخرد. بعد مادر صدایش کرده بود که برود مسواک بزند وعروسک مانده بود توی لباس فروشی الکی که پای دیوار ساخته بود، چادر گلدار هم مانده بود.


خواهرم گریه می‌کرد، بعد گفت من عروسکم را می خواهم. مادر دعوایش کرد، عصبانی بود، انگار ما خانه همسایه را آتش زده بودیم. من و خواهرم مثل همان دفعه که با کبریت‌های رنگ رنگی پدر رفته بودیم توی زیر زمین و اجاق درست کرده بودیم و پس گردنی و توسری خورده بودیم. خودمانیم گرچه هزار بار گفته بودم تقصیر ما نبود، اما تقصیر ما بود. دلمان خواسته بود مثل فیلم‌ها آتش قشنگی درست کنیم و بشینیم و ماهی کباب کنیم. ماهی نداشتیم، یک دانه کلوچه را زده بودیم به سر یک چوب و آورده بودیمش که خوب کباب کنیم. کلوچه سوخته بود دودش رفته بود بالا. دماغ مادر تیز بود، تا چشم به هم بزنیم رسیده بود، یکی توی سر این و یکی پس گردن آن یکی و بساطمان به هم ریخته بود.


حالا هم که خوابیده بودیم توی ماشین و من داشتم به خواهرم می‌گفتم لابد یکی توی پارکینگ همسایه بغلی کلوچه کباب کرده. این را که می‌گفتم صدایم گم می‌شد در صدای بوق بوق آتش نشانی. آمدن آدم های قدبلند با لباس های زرد و قرمز ، دویدنشان و سر وصدای مردم که حاضر نبودند یک قدم عقب بروند، داشتند به خانه خودشان نگاه می کردند. به مادر گفتم چی‌کار می کنند؟ گفت آب می ریزند روی آتش. گفتم پدر کجاست؟ گفت اون تو. بعدها فهمیدم پدر رفته بود توی پارکینگ همسایه بغلی وسط آتش. آن روز فقط ترس می‌دیدم توی چشم مادر. فهمیده بودم چیز بدی دارد اتفاق می افتد و زده بودم به گریه. یادم هست مادر گفته بود گریه نکن و دویده بود بیرون، روسری نازکش روی موهای سیاهش چسبیده بود وبرف می نشست روی شانه اش.


بعد یک ماشین از پارکینگ آمد بیرون، مردم همه جیغ زدند و عقب پریدند و بعد یکی گفت صلوات، آن وقت یکی از لباس رنگی‌ها در ماشین را باز کرد ودست پدرم را گرفت. پدر قوی بود، نه مثل حالا که عصا دستش می گیرد و کمرش خم شده. شانه اش پهن بود و زورش به همه می رسید اما دستش را داد به آن مرد. دستش زخم شده بود، خون می‌چکید روی پیرهنش، یک نفر دستش را نگاه کرد بعد بغلش کردند و آوردنش بیرون. سرفه می کرد، یک چیزی گذاشتند جلوی دهانش، نفس کشید و خندید. دیدم آقای لباس زرد دستش را گذاشت روی شانه پدر و چیزی گفت، پدر سرش را تکان داد. چشمش افتاده بود به من و خواهرم که دست هایمان را گذاشته بودیم روی شیشه عقب ماشین و صدایش می کردیم. ما را می‌دید اما صدایمان را نمی شنید. مادرم دوید و بغلش کرد. داشت از ترس می‌مرد مادر. چشم هایش یک جوری گشاد بودند که خیال می کردی الان پاره می شوند. آقای لباس زرد پدر را آورد دم ماشین‌ِما. پدر کمرش را صاف کرد، شنیدم مرد گفت همینجا بمان و رفت. پدر در ماشین را باز کرد و آمد پیش ما، دویدیم توی بغلش، بوی دود می‌داد، بوی سرمایی که افتاده بود به تن همه، بعد مادر یک پتو آورد، پتوی ما نبود، رویش یک چیزی نوشته بود، بعدها، هزار سال بعد، وقتی مادر مرد و پدر خانه را جمع کرد پیدایش کردم، خاکستری بود و نازک، رویش نوشته بود اورژانس تهران، بغلش کردم و بو کردم. مادر هزار بار شسته بودش اما باز بوی خاک میداد، انگار بو رفته بود به خوردش. مثل ما که آن روز خاک و دود خورده بودیم، مثل بچه های همسایه که وقتی از خانه بیرون می آمدند روی سر و مژه هایشان خاکستر نشسته بود ، مثل باغچه که تا مدتها یک رنگ عجیبی بود و مادر می گفت باید خاکش را دور ریخت...




یادم هست پدر ما را برد خانه مادربزرگ و خودش برگشت، برف تند شده بود، ما نهار خورش آلو اسفناج خوردیم و نشستیم جلوی پنجره و حیاط مادر بزرگمان را نگاه کردیم. برف تند تند می نشست روی باغچه، مادربزرگ پشت سرمان آه می کشید. گفت شاید این طوری زودتر خاموش شود. گفتیم چی؟ گفت آتشی که دارد خانه همسایه را می سوزاند.

بعد رفت که یواشکی توی آشپزخانه گریه کند، مادرهم گریه کرده بود، آن روز روز گریه بود اصلا، بعد که خواهر کوچکترم آمد مادر گفت که آن روز می ترسیده بچه اش بمیرد. همان بچه ای که توی دلش بود و از ترس منجمد شده بود تکان نمی خورد. می‌گفت وقتی پدرت رفت توی آتش من چندبار مردم و زنده شدم، فکر من نیست، شاید من را دوست ندارد. نمی‌گوید بچه ام می میرد و بعد گریه می‌کرد.

من اما قاشق قاشق خورش آلو اسفناج می خوردم، گوشت هایش را گذاشته بودم برای خواهرم. دوست داشتیم توی بازی کنار دریا بنشینیم و دریا را نگاه کنیم و کباب بخوریم. این را توی فیلم دیده بودیم. توی همان فیلم ها که بعدها پدر قایم می کرد لای همان پتوی خاکستری. یکی‌شان اسمش بود آسمانخراش جهنمی. بعضی آدم‌ها تویش از آتش سوزی جان سالم به در می بردند، مثل آدم های همسایه بغلی ما. اصلا نمیدانم آن روز کسی مرد یا نه، این چیزها را به بچه ها نمی گفتند، فقط همدیگر را بغل می کردند و دلداری می دادند و موی پر از خاکستر بچه را می‌بوسیدند. بچه ها اما همه چیز را می‌فهمیدند، دلشان تنگ می‌شد و می‌ترسیدند، مثل من و خواهرم. بعد از آن هر وقت که بازی کردیم کلوچه و کبابمان را نپخته سق زدیم، دیگر به دلمان ماند پای آتش پیشینیم و دریا را نگاه کنیم و کباب بخوریم و دلمان یک جوری نشود. آن جوری که هربار اسم آتش می آید، می شود؛

انگار الان دوباره پدر می رود توی پارکینگ همسایه که ماشین هایشان را نجات بدهد و شیشه پنجره می افتد روی دستش و دستش خون می آید و خودش سرفه می کند و خم خم از توی دودها می آید بیرون و ما کاری نمی توانیم بکنیم، کابوسی که یادگار آن آتش سوزی است .