شب یلدا

یک چیزی توی آن شب یلدا بود که آدم نمی فهمید ،یک سرمایی ،تاریکی ای ، تندی و شوری و تلخی خاصی بود ، آدم ها نشسته بودند دور میز ، روبه رویشان یک ظرف گنده انار ، چند تا ظرف کوچک شیرینی و بشقاب قطاب و باقلوا و نان نخودچی های از عید مانده که از سرداب آورده بودند و توی دهن خوب آب می‌شد و به سق می چسبید . به جز این هندوانه هم بود ، قاچ کرده بودند، گذاشته بودند توی یک ظرف بلور ، قرمز بود اما مزه نداشت، مثل همان شب یک چیزیش می شد، یک چیزیش کم بود، نه این که خیال کنی کسی نمی‌فهمید. همه می فهمیدند، می دانستند، ساکت نشسته بودند و با کاسه های پر از انار دانه کرده‌شان بازی می‌کردند.




یک ظرف آجیلی هم بود، پر از آجیل شیرین که همین طور دست نخورده مانده بود.انگار کسی دست و دلش نمی رفت یک دانه بردارد ، همین طور مثل پارچه های سوغاتی مکه مانده بود روی میز و قرار بود ده‌سال بماند انگار. بعد یکی حرفی زد؛ آقاجانمان بود گمانم که گفت بخورید دیگر ، این را گفت و سیگار زرد عتیقه‌اش را به زور از توی جعبه فلزی رنگ و رو رفته در آورد و سعی کرد با کبریت نم گرفته‌ای که از جیب کتش در آورده بود روشنش کند. اما نتوانست.

بعد یکی مان گفت :آقا جان سرجدتان نکشید

که جواب داد: چرا نکشم و افتاد به سرفه ، حالا سرفه نکن کی بکن ، بعد یکی دیگر گفت :خانم جان که سفرقندهار نرفته ، برمی گردد ، این را که گفت آقا جان بلند شد ،شانه اش را بالا انداخت و رفت آن طرف اتاق و من خنده ام گرفت ، اما خنده ام را خوردم ،خیلی های دیگر هم داشتند خنده می خوردند ،برادرم طفلک یک جوری به خودش می پیچید که خیال می‌کردی الان می‌زند به گریه، نفسش رفته بود از خنده، سیاه شده بود و سرش را چسبانده بود به دوش یکی دیگر ، همه داشتند نگاهش می کردند و کسی حرفی نمی زد.




بعد خاله‌ای در آمد که: ای بابا بعد از شصت سال آزگار حالا یک سفری رفته ، چه کارش دارید؟ و همین را که گفت همه نفسی کشیدند و شروع کردن به سر وصدا و بله و خیر گفتن و غر زدن به جان آقا جان که چه کار دارید ،زن بیچاره هزار سال چپیده توی این خانه ، حالا این سفررا هم به خودش زهرمار می کنید هم ما ، اصلا مگر کم و کسری هست؟ شیرینی و آجیل که از همه این سال ها بیشتر است ، کی خانم جان حال داشت این همه انار دانه کند؟ هندوانه کی می خریدید با پای دردی‌تان؟ چرا دست از غر زدن برنمی دارید؟ چرا این طوری هستید آقا جان؟ بعد از شصت سال دلتنگی چی را می‌کنید شما ؟ خیالتان کدو قلقله زن شده که برود توی دهن شیر و پلنگ؟ تنها هم که نیست ،ده نفرند ، رییس کاروان دارند ، زن رییس کاروان هم هست و بچه هایش، شما نگران چی هستید؟ شما اصلا همیشه نگرانید آقا جان . این قدر گفتند و گفتند که خودشان هم خسته شدند و افتادند به خوردن ، این قدر هسته هندوانه تف کردند توی بشقاب ها که خیال می کردی می خواهند دیوار درست کنند با هسته ها ، انارها را هم خوردند ،پاک و پاکیزه تا ته ته ،سردی شان که کرد افتادند به جان باقلوا و تره حلوا و نان نخودچی که خانم جان از عید قایم کرده بود توی سرداب مطبخش ، ترو تازه ، با چایی می خوردند و هورت می کشیدند و غر می زدند و نفس شان به شماره می افتاد.


بعد یکی گفت: ولی خودمانیم جای خانم جان خالی است. این را که گفت خاله ها چشم غره رفتند و دایی افتاد به سرفه و چشم آقا جان پر از اشک شد ،آن وقت دوباره دست کرد توی جیبش و آن سیگار زرد عتیقه را به زور بیرون کشید و افتاد به کبریت زدن ، انگار اگر روشنش کند خانم جان ظاهر می شود، مثل افسانه آه یا چه میدانم سیمرغی چیزی ...

بعد دوباره یکی گفت :آقا جان نکشید توروخدا و آقا جان سیگار را انداخت روی میز و گفت : خانم رفته ، وکلایش هستند ،از شصت سال پیش شب یلدا که آوردمش خانه ، هی نشست زیر پای ما گفت نکشید، نکشید، صداتان می گیرد؛ لباستان بوی سیگار می دهد؛ بچه ها نفسشان می گیرد؛ حالا که پاشده و رفته بگذار دست جمعی خودکشی کنیم، بمیریم.




این را که گفت همه ساکت شدند ، نفس ها حبس بود توی سینه ، بعد ما افتادیم به هق هق و خنده عین وبا اتاق را برداشت ،دایی هم در آمد که: هی هی گریه کنید مسلمونا ،خانم جان هشتاد ساله ما رفته زیارت وما قرار است بمیریم و دیگر همه افتادند به سرفه و خنده و آقا جان حرصش گرفت و بلند شد رفت کنارپنجره و صدایش آمد که می گفت :هفتاد و پنج سال ، هنوز خیلی مانده به هشتاد سال ،تازه اگر نمیرد توی راه سفر ،مریض نشود ، چیزیش نشود.

این را که می گفت بغضش را چنان می خورد انگار نه انگار خودش بود دائم سر دعوا داشت با خانم جان ، کفش هاش را می انداخت کف حیاط و به گربه همسایه پشت پنجره غذا می داد که گربه بیاید و گلدان را بیندازد و ماهی توی حوض را بخورد و حرص خانم جان را در بیاورد. بعد همه شنیدیم یکی گفت: عجب شب یلدایی است و یکی دیگر گفت: جای خانم جان خالی اگر بود داشتند سرهم را می‌کندند و یکی دیگر گفت: نه یکی شان قهر بود و آن یکی هم می گفت به درک و دایی بازدر آمد که :جان خودم این ها عاشق هم هستند ، این را که گفت انگار اکتشاف کُره تازه ای در آسمان را به اسم خودش ثبت کرده باشد، ساکت شد . پشت سرش همه ساکت شدند ، بعد دوباره یکی یکی زدند به خنده ، اول بابا که توی دهنش پر از دانه انار بود و مادر زد روی دستش و بعد من که دیگر طاقت نیاوردم و دویدم و آقا جان را از پشت سر بغل کردم و سرم را گذاشتم روی کتش که گرم بود وبوی خوب صابون می داد .


پی‌نوشت: چاپ شده در مجله چلچراغ ،چند سال پیش گمانم
پی‌نوشت ۲: عکاس میثم محمدی