فخرالدوله شکرشکن و امیرارسلانش

«اما راویان اخبار و ناقلان آثار وطوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی وچابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که درشهر مصر سوداگری بود خواجه نعمان نام داشت صاحب دولت و ثروت و شصت سال از عمرش گذشته ، سرد و گرم روزگار را چشیده و جهاندیده زیرک و عاقل بود ، و در علم رمل واسطرلاب و نجوم سر آمد جهان بود و از ماضی و مستقبل خبر می داد»

قصه خواجه نُعمان و امیر ارسلان و پطرس خان وزیر و فرخ لقای خوش چهره و داستان فولاد زهره دیو سیرت و مادر جادوگرش و خوش خوشک شب های بهاری و حرم شاهانه و گرمای نطلبیده تابستانی و بهارخواب خنک و کیف کوک شاهی که به صدای ساز نوازندگان می خوابه و صدای خرو پفش تو شب های خوش بوی بهار، یله می شه تو حیاط کاخ گلستان ...هیس آقا خوابیده ...

خوب که نگاه کنی می بینی نقیب الممالک نقال زیر گوش شاه نشسته و به قول وزیر شاه فقط یک ریز چاخان پاخان می کنه و شعر می بافه و قصه می گه و امیر ارسلان رو به پادشاهی می رسونه و و به چنگ قمر وزیر می اندازه و به جنگ وادار می کنه ، اونم به عشق فرخ لقای فرنگی و شب شاه رو رنگین می کنه به رنگ و لعاب قصه بلند و بی پایانش ،امیر ارسلان نامدار ؛

«وقتی از اوقات هوای سفر هندوستان به سرش افتاد در رمل نظر کرد دید اسطرلاب چنان نشان می دهد که اگر به این سفر برود مبلغ خطیری عاید او می شود و سود بسیاری خواهد کرد ، از این خبرخشنود گردید فرمود غلامان بارها بر استران بستند و متاعی که شایسته ی هندوستان بودبار بستند و در ساعت سعد از شهر مصر بیرون آمدتا به کناره ی دریا رسید کشتی طلبید ،ناخدا کشتی حاضر کرد و کرایه کشتی را تا هندوستان قرار گذارد و بار و متاع در کشتی نهاد ، نزدیک ظهر بود ناخدا شراع کشتی را کشید و بادبان را گشود . باد مراد وزیدن گرفت و کشتی چون تیر شهاب بر روی آب دریا روان شد...»

قصه ای پر از حکایات عجیب و روایات غریب ،جن و پری و جادوگر و پهلوان و شاه رومی و مصری و عشق و مرگ و دیوانگی و حالا تو بگو کی این همه حکایت و شرح کشور گشایی و شعر و حکایت رو رونویسی می کنه ؟ میرزا بنویس ها ؟ نقیب الممالک نقال ؟ اعتماد السلطنه وزیر ؟ نه فقط دخترکی که پشت پرده اتاق نشسته ، با چارقد ابریشمی و سنجاق نقره زیر گلو و پیرهن گل دوز و مرواری دوز .نگاه کن ،نشسته پای میزچوبی اش ،سرخم کرده،لیته در مرکب انداخته ، قلم توی دست و کاغذ مرغوب زیر انگشتان ، چهارزانو در اتاق خواجه سرایان حرم ، پشت پرده نی ای و می نویسه .همین هم هست که برای اولین بار قصه ای بی تاریخ و رویایی به دست زنی روی کاغذ می یاد ، زنی به اسم فخر الدوله ،که هم نقش چهره فرخ لقا به کاغذ می اندازه و هم داستانی رو که می تونه روزی فقر و تلخی و وبا رو برای یه لحظه از یاد مردم معمولی ببره روی کاغذ می یاره ،زنی که قلمش نقش بر دل خیلی ها می اندازه و بعد ها وقتی امیر ارسلان به زندگی مردم عادی می یاد و ، بی اسم و بی رسم ، خستگی شب های طولانی رو از وجود مردم عادی می شوره ،به شیرینی قلمش ، به قصه اش ،قصه هایی که تموم نمی شن چون توی اون شبهای بی برقی و بی حرفی ، غلام بچه ها و کنیزان از حفظش می کنن و برای بچه ها و نوه هایشان می گن تا قصه مال آدمهای معمولی بشه ، و نه مال هیچ شاهی.

کاش من فخر الدوله بودم . همین .