آشنایی با شیوه سخنوری فردوسی



شاهنامه خاندانی اهدایی به میراث فرهنگی خوزستان از سوی مهربان «امیر محمدی دهدزی»
شاهنامه خاندانی اهدایی به میراث فرهنگی خوزستان از سوی مهربان «امیر محمدی دهدزی»



زمانی که دو یا سه نسخه شاهنامه را با ویرایشهای گوناگون می خوانیم و با هم می‌سنجیم درمی‌یابیم پاره‌ای از رجها(ابیات) که در نسخه‌ای، در شمار سروده‌های راستین فردوسی آمده در نسخه دیگر با تردید نگریسته شده و با قلاب از نوشتار پایه، جدا شده است.

همچنین زمانی که خودمان در شاهنامه‌خوانی پیش رفته‌ایم و با شیوه سخنوری و داستان‌سرایی فردوسی بیشتر آشنا شده‌ایم و خو گرفته‌ایم، گاهی هنگام خواندن بخشهایی از سروده‌ها یا گروهی از واژه ها، درمی‌یابیم چند بند چکامه و یا چند واژه، با نگرش یا گویش یا روند داستانگویی فردوسی ناهمگون است.

چنین است که من همین آغاز کار، دیدگاهم را درباره پایان‌بندی بخش «ستایش خرد» با شما دوستان فرهیخته در میان می گذارم.


در نسخه مسکو به کوشش دکتر سعید حمیدیان روند رجهای پایانی این بخش چنین است

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود

از این پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده ی کردگار جهان

ببینی همی آشکار و نهان

[به گفتار دانندگان، راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی]

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیابد به بن


رجهای درون قلاب به ویرایش پژوهشگران در آکادمی علوم شوروی و از دید دکتر حمیدیان، در نسخه‌های لنینگراد و خاورشناسی ۱ و ۲ نیست.

از سویی در نسخه‌ای که به ویرایش ژول مول رسیده است اندکی دگرگونی در این نگرش دیده می شود.



ولی داوری خود ما در اینباره چگونه می تواند باشد؟

راستی این است که ما هر چه گام به گام با داستانهای شاهنامه پیش برویم و پای سخنان آموزگار خردمند توس بنشینیم بیشتر به این باور می‌رسیم که فردوسی چکامه‌سرایی گزیده‌گوی و هدفمند است.

شیوه داستانگویی فردوسی مانند مولانا یا سعدی، داستان در داستان‌ گویی نیست. او مانند حافظ نیست که در باغ اندیشه و احساس، از هر شاخه‌ای گلی می چیند و سپس همه آنها را در دامان یک غزل می ریزد.

فردوسی در آغاز سرایش شاهنامه، نیک می‌داند در زمان کوتاه زندگی باید کاری سترگ را به تنها تن خویش به انجام رساند پس زمانی برای پراکنده‌گویی و سخن‌پردازیهای ‌پردامنه در میدان آرایه‌های ادبی را ندارد.

فردوسی شیوه خود را بنا می کند. او هر گاه می خواهد ما را به اقلیمی تازه ببرد آسانترین راه را پیش روی ما می‌گشاید.


این است که در بخش پایانی «ستایش خرد» و زمانی که می‌خواهد به داستان «پدید آمدن جهان» بپردازد دوباره به پس سر نمی‌نگرد.

با این دیدگاه زمانی که شما به خوانش این بخش می‌رسید درمی‌یابید که اگر آن را با روند سخنوری فردوسی بسنجید گویی این بندها از سروده، به گونه ای از بدنه بخش «ستایش خرد» جدا مانده و سپس به پایان آن برده شده است

به گفتار دانندگان راه جوی

به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن

بدانی که دانش نیاید به بن


از دید من، او «ستایش خرد» را در این رجها به پایان برده است

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان

کز این سه رسد نیک و بد، بی گمان

خرد را و جان را که یارد ستود

وگر من ستایم که یارد شنود


و سپس برای گفتن «داستان آفرینش» با این رجها زمینه چینی کرده است

حکیما چو کس نیست، گفتن چه سود

از این پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان

ببینی همی آشکار و نهان


پس من برای خوانشی تازه‌ و برداشتی نو از شاهنامه، این دو بخش را جدا از هم بررسی می کنم. پاره‌ای را که در پیوستگی با بخش «ستایش خرد» و بسیار زیبا سروده شده بود و گویی در نسخه‌های گوناگون از آن جدا افتاده بود را در یک بند می گنجانم و پیش زمینه «داستان آفرینش جهان» را در یک بند دیگر، تا نشان دهم که از نگاه من و بنا به روند خردپسندانه داستانگویی فردوسی، چه پنداشتی از پایان بندی بخش «ستایش خرد» می توان داشت.