از رنجهایی که می کشیم (۱)



هر شب که لاشه های تهی را

در امتداد بستر فحشا

به گور می کشیم

شیب زمان

به لحظه صفر جنایتی دگر

نزدیک می شود


هر شب که زندگی

در پنجه های دار

جان می دهد به درد

ما در هزارتوی حماقت

نان بیات فلسفه نشخوار می کنیم


فردا که در معابر تکرار

بر پیکر دریده انسان

مثل فرشته های باکره عرش

عبور می کنیم


بر بی شرافتی ما

تف!






چه کسی می داند

راز یک فاحشه را


در غبار شهوت

زیر آن توده رنگ

چه کسی کودک ترسیده تنهایی را

می بیند


اولین بار که در بستر زجر

لذتی چرک و عفن را بویید

مشتهای من و تو

باد را می تاراند


دستهایت را انکار مکن


تن عریان پلاسیده عشق

پیش چشمان حریص یک شهر

سالها رقصیده


چشمهایت را انکار مکن


پشت خط قرمز

صفی از باکره هرجایی

چشم در راه قطار بعدی


ترسهایت را انکار مکن