دستهایی که دوستشان دارم



نوجوان که بودم دستهای قشنگی داشتم یا دستکم مادرم اینجور گمان می کرد. دستهای سفید و کوچک من با آن انگشتهای باریک و پوست لطیفش، کنار دستهای آفتاب سوخته و بزرگ مادر با مفصلهای پینه‌دار و رگهای برجسته و پوست زبرش، بی‌گمان زیبا می نمود.

یادم هست توی اتوبوس مادر حواسش بود آفتاب دستهایم را نسوزاند و با شال و روسری و کیف و هر چه دم دستش بود روی دستهایم را می پوشاند که آفتاب سوخته نشود. آن سالها که هنوز گازکشی نداشتیم پاییز و زمستان نمی گذاشت ظرف بشویم یا برایم دستکش ظرفشویی می خرید که همیشه هم گشاد بود و حواسش بود بی دستکش ظرف نشویم و همه سالهایی که ماشین لباسشویی نداشتیم نمی گذاشت لباس بشویم و نمی گذاشت زمین تی بکشم و ...

و شبهای پاییز و زمستان که خسته از سر کار برمی گشت بعد از کارهای خانه و پختن ناهار فردا، تازه نیمه شب می نشست پای بافتنی و برایم دستکش و شال گردن و ژاکت می بافت که زمستان هر سال نونوار مدرسه بروم.


مادر همه آن سالها نمی دانست که من یواشکی شال و روسری و کیف را از روی دستم کنار می زدم تا دستهایم آفتاب سوخته شود و هربار که خانه نبود بی دستکش با آب سرد ظرف و رخت می شستم تا جایی که استخوانهایم از سرما تیر می کشید و راهرو را تی می کشیدم و چراغ والور را نفت می کردم و با اینکه نوک انگشتهایم از سرما سر می شد ولی دستکشهای بافتنی‌ام را تنها دم در خانه می پوشیدم تا نو بماند.

مادر همه آن سالها نمی دانست که من عاشق دستهای او بودم و دوست داشتم دستهایی مانند او داشته باشم. او نمی دانست دستهایش از کودکی برایم حتی از چهره‌اش آشناتر بود. آن دستهای بزرگ و مهربان که برای همه صورت من جا داشت و همه شبهای کودکی در سرمای اتاق نمناکی که انگار هرگز گرم نمی شد تنها عروسک قشنگ همبازی من بود برایش قصه می گفتم موهایش را که انگشتهای مادرم بود با دست شانه می کردم و او روی خط کف دستهای مادرم به من لبخند می زد و با چشمهایی که تنها من می دیدم بیدار می ماند تا خوابم ببرد.

مادر همه آن سالها نمی دانست که من چقدر دوست داشتم یکبار آن دستهای کبودش را که توی تشت با آب سرد رختهایم را چنگ می زد ببوسم. نمی دانست هر بار که دستهایش را هنگام آشپزیهای نیمه شب برای ناهار فردا از خستگی و لرزش می برید و با دستمال کاغذی می بست دوست داشتم آن لکه خونی که از زخمش روی دستمال پخش شده بود ببوسم شاید زخمش کمتر بسوزد.

نمی دانست روزهایی که مرا با خودش به مدرسه‌اش می برد و زنگ تفریح هول هولکی دستهایش را می شست مبادا لقمه هایی که برایم می گیرد گچی شود چقدر آرزو داشتم یکبار با همان دستهایی که یک ساعت پای تخته به بچه های همسال خودم درس داده بود برایم لقمه‌های گچی بگیرد.

و مادر همه آن سالها نمی دانست زمانی که در فشار زندگی و تنهایی مرا برای اشتباههای کودکانه ام کتک می زد من با آنکه درد می کشیدم ولی باز هم آن دستها را دوست داشتم شاید چون باور داشتم آن دستهای بزرگی که مرا کتک می زند تنها پناهگاه من در این جهان است و باز مرا نوازش خواهد کرد و همراه اشکهای مادر روی دست و پای کبود و زخمهایم کرم می مالد.


دستهای من کنار دستهای مادر، بزرگ شد. سر کار رفتم. کارگر فنی شدم. تکنسین فنی شدم. بازرس فنی شدم. زیر آفتاب داغ و سرمای یخبندان در کارخانه و کارگاه و سایت و بیابان کار کردم. دستهایم آفتاب سوخته شد از سرما کبود شد رگهایش بیرون زد روی مفصلهایش پینه بست و پوستش زبر شد.

من دستهایم را اینجوری بیشتر دوست دارم چون مرا شبیه مادرم کرده است و هر جا که باشم مرا یاد او می اندازد. روزهایی که در ماموریت کاری یا سفر هستم همیشه بخشی از مادر با من است و همان آرامش و اطمینان و توان را به من می بخشد.

سالهاست که دیگر دستهای من دلخواه مادر نیست و هر‌بار خانه هستم با یک قوطی کرم یا روغن گیاهی تازه دنبال من است و روی پینه‌های دستهایم کرم می مالد و غر می زند که چرا مراقب دستهایت نیستی؟ چرا این کبره‌ها از روی دستهای تو نمی روند؟

او نمی داند که من این دستهای همانندمان را چقدر دوست دارم. دستهایی که داستان همه سالهای زندگیمان بر آنها نقش بسته است. دستهایی که در همه راه بلند و سختی که با هم آمدیم از هم جدا نشدند. با هم سنگهای بزرگ را از سر راه برداشتند، گره های کور را باز کردند و سپر بلای هم شدند و کم کم دارند کنار هم پیر می شوند.

مادر غر می زند که چرا مراقب دستهایم نیستم و من هنوز مانند شبهای کودکی تماشایش می کنم که چگونه با دستهای بزرگ مهربانش قلبم را نوازش می کند.