سرودهای ناتمام (۵)


من سلاح آبایی را

صیقل نمی دهم برای روز انتقام

که نخستین قربانیش تو خواهی بود

و من

و خورشید فردا

که زیر ابر خون پوشیده می ماند


من عدالت شمشیرکش نمی خواهم

و آزادی ششلول بند

چه اسبش را از آسمان پی کرده باشی

چه از زمین

که حقیقت مسلح نیست

و اقیانوس عمیقترین قدرت جهان است


به من بنگر

دیو را واگذار تا تنوره کشد

می خواهد که ما را مانند خود کند

با نفس مسمومش


اما من و تو

زاده عشق دو انسانیم

آدمیزادیم

دیو نمی شویم


رهایش کن

تنها بماند در نعره هایش

بگذار این خون آشام پیر

از تشنگی بمیرد


تو

در سایه نمان

آینه

باید که نور را بازتاباند


زاویه را بشکن

بیا گسترش افق


و دستت را

در قلب من بکار