هایکوهای سرگردان من (۲)



ایستاده به نماز بر تکه ای مقوا

و هنوز

از غسل نفرت خیس





و آیه های نور

جاریست بر زبان حقیقت

حتی پس از لیسیدن کاسه مستراح





از پی قرنها

ما سیاه جامگان آزادی

آن سبز را قامت بسته ایم

که بر ندای سرخ تو رویید





جوانه ای از داغ شقایق

مادران چشم به راه فرزندانی دیگرند





چشمهامان روشن

دستهامان روشن

فکرهامان روشن

شب تاریک ز نور دل ما می ترسد