شهید و سس خرسی!

جلوی تلویزیون نشسته بودیم.حمید گفت:«اگه بدونی چقدر دلم برای زیارت حضرت معصومه (س) تنگ شده،میای آخر هفته بریم قم؟»چون تازه از جنوب برگشته بودیم به حمید گفتم:«دوست دارم بیام ولی می ترسم از درسام بمونم،ولی اگه تو دوست داری زنگ بزن با همکارات برو.»گفت:«پیشنهاد خوبیه چون خیلی وقته با رفقا بیرون نرفتم.»تلفن را برداشت و به سه نفر از رفقایش پیشنهاد داد که دو روزه بروند و برگردند و قرار گذاشت فردا صبح راه بیفتند...
تصمیم گرفتم برای نهارشان کتلت درست کنم،یک ساک پر از خوردنی هم چیدم از خیار شور گرفته تا نان ساندویچی،بال کبابی،سیخ،روغن،تنقلات،خلاصه همه چیز برایشان مهیا کرده بودم.
گفتم:«همه چی براتون چیدم فقط یه سس مونده،بی زحمت برو همین الان از مغازه سرکوچه بگیر تا من سفره شام رو هم بندازم چند تا از این کتلت ها رو برای شام بخوریم.»در حالی که از صندلی بلند می شد گفت:«آره دیگه منم که عاشق سس،اصلا بدون سس کتلت نمی چسبه!»خیلی زود لباس هایش را پوشید و رفت . من هم سفره شام را انداختم.چند دقیقه بعد حمید برگشت ولی سس نخریده بود.گفتم:«پس چرا دست خالی برگشتی حمید؟برای شام سس لازم داریم.»گفت:«مغازه همسایه بسته است،باشه فردا موقع رفتن می خرم.»گفتم:«سس را هم برای امشب شام نیاز داشتیم هم برای فردا که میخوای با خودت کتلت ها ببری قم.»جواب داد :«این بنده خدایی که اینجا مغازه زده اولین امیدش ما هستیم که همسایه ی این مغازه ایم،تا جایی که ممکنه و ضرورتی پیش نیومده باید سعی کنیم از همین جا خرید کنیم!»
رفتار های این طوری را که می دیدم فقط سکوت می کردم،چند دقیقه ای طول می کشید تا حرف حمید را کامل بفهمم،خوب حس می کردم این جنس از مراقبه و رعایت،روح بلندی می خواهد که شاید من هیچوقت نتوانم پا به پای حمید حرکت کنم....

قبل از خواندن این کتاب تصوری از زندگی زناشویی یک شهید نداشتم.اگر هم داشتم مسما ترکیب هایی مثل شهید و علاقه به سس،شهید و سلفی،شهید و پیتزا،شهید و شعر های عاشقانه در آن جایی نداشت!

اینکه شهید برای ازدواج پاشنه ی در خانه ای را از جا در آورد برایم عجیب بود!

اینکه شهید در آزمایشگاه و قبل از عقد سعی کند با گوشی نور در چشم خانمش بیندازد برایم باورکردنی نبود!

اینکه شهید همسرش را سوار موتور کند و از جاده خاکی با سرعت به سمت مقصد براند تا کیف و حال مسابقات خفن موتورسواری بهشان دست بدهد چیزی بود که در مخیله ام نمی گنجید!!

چیزهایی مثل شهید و نماز شب،شهید و ریش بلند و شهید و یقه آخوندی و اخم برایم ملموس تر بود...

اما کتاب یادت باشد همه ی تصوراتم را بهم ریخت.وقتی کتابی را به روایت همسر یک شهید می خوانید،وارد شخصی ترین لحظات زندگی آن شهید می شوید:یک شهید تقریبا دهه هفتادی!

با خواندن این کتاب متوجه می شوید که شهدا هم انسان هایی هستند شبیه به همه ی دهه هفتادی های این دوره زمانه،نه از مریخ آمده اند و نه امامزاده ای چیزی هستند!

یادت باشد با زبانی صمیمانه از ابتدای زندگی مشترک شهید سیاهکالی و همسرش ما را با روایتی پر فراز و نشیب از سبک زندگی شهید سیاهکالی آشنا می کند.

این کتاب سرشار است از شیطنت های حمید و محبت های فرزانه...داستانی است از یک زندگی عاشقانه که حتی با شهادت حمید هم پایان نمی یابد..

به این کتاب به چشم یک داستان عاشقانه نگاه کنید نه یک داستان مذهبی...آن وقت تا آخر کتاب لبخند خواهید زد...

سر سفره که نشست گفت: «آخرین صبحونه رو با من نمی‌خوری؟!»؛ با بغض گفتم: «چرا این‌طور میگی؟ مگه اولین باره میری مأموریت؟!» گفت: «کاش می‌شـد صداتو ضبط می‌کردم با خودم می‌بردم که دلم کمتر تنگت بشه». گفتم: «قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی، من هر روز منتظر تماست می‌مونم، منو بی‌خبر نذار».
با هر جان کندنی که بود برایش قرآن گرفتم تا راهیش کنم، لحظه آخر به حمید گفتم: «حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) هرکجا تونستی تماس بگیر». گفت: «جور باشه حتماً بهت زنگ می‌زنم، فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چطوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدای منو بشنون از خجالت آب میشم»؛ به حمید گفتم: «پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو می‌فهمم». از پیشنهادم خوشش آمده بود، پله‌ها را که پایین می‌رفت برایم دست تکان می‌داد و با همان صدای دلنشینش چندباری بلند بلند گفت: «یادت باشه! یادت باشه!» لبخندی زدم و گفتم: «یادم هست! یادم هست.»


https://www.aparat.com/v/NWZky