یادداشت| شیمای عزیزم سلام!

شیمای عزیزم سلام!

الان که این نامه را می خوانی احتمالا سی و چند ساله ای. تبدیل به زنی جا افتاده و موقر شده ای. نمیدانم با دل بخواهمان ازدواج کرده ای یا نه اما میدانم «خوشبخت» هستی. زیرا که خوشبختی چیزیست که به تمام خیالبافی های من بدهکاری...

دیروز اتفاق عجیبی افتاد. تنها در خانه نشسته بودیم و داشتیم کتاب «ابوذر» دکتر شریعتی را می خواندیم که کسی زنگ خانه را زد. مردی گدا بود که در خواست کمک می کرد و در ازای پول دعای خیر می فروخت. این اتفاق به خودی خود، اتفاق عجیبی نیست(حداقل در این دوره زمانه!) اما واکنشمان برایم عجیب بود! تصمیم گرفتیم که در را به رویش باز نکنیم و وانمود کنیم کسی خانه نیست. بعد توجیه های الکی برای خودمان آوردیم و نشستیم به منچ بازی کردن! آفتاب کم جان ظهر زمستان از پنجره افتاده بود روی موکت سبز پذیرایی. بعد از مدتی رفتیم آنجا نشستیم و پرتقال خوردیم و باز هم سعی کردیم عذاب وجدانی که مثل خوره به جانمان افتاده بود را نادیده بگیریم. مدام به این فکر میکردیم که شیمای 10 سال پیش، احتمالا از شیمای الان متنفر است! این شد که تصمیم گرفتیم به تو نامه بنویسیم و یاد تو بیاوریم که گاهی چقدر عذاب وجدان خوب است!

 من آینده ی عزیزم، میخواستیم عکس های بهتری بگذاریم ولی فیلترینگ این روز ها زیادی اذیت می کند :|
من آینده ی عزیزم، میخواستیم عکس های بهتری بگذاریم ولی فیلترینگ این روز ها زیادی اذیت می کند :|

این نامه را می نویسم تا یادت بیاورم چقدر خطر «چیز» شدن به تو نزدیک است. نکند فریب زمانه را بخوری و تبدیل به چیزی بشوی که از آن متنفریم. خودت می دانی از چه حرف می زنم... از خطر تبدیل شدن به چیز هایی بی عاطفه و سرد که وقتی در ماشین می نشینند برای بچه های ماشین کناری دست تکان نمی دهد؛ مدام نگرانند که برای شام و ناهار و صبحانه چه و چه و چه بخورند اما از آخرین زمان کتاب خواندنشان روز ها می گذرد؛ ساعت ها جهیزیه ی فلان دختر فامیل را موشکافانه نگاه می کنند اما لرزش دست های پدرشان از نگاهشان مخفی می ماند؛ همان هایی که خوب حرف میزنند و خوب پست می نویسند اما وقتی زنگ خانه را میزنند وانمود می کنند در خانه نیستند که مبادا از کیف پولشان هزاری کم شود!

من سی و چند ساله ی عزیزم، این نامه را برایت مینویسم تا بگویم عاشق شدن آنقدر ها هم سخت نیست. کافیست خوب ببینی و بشنوی و ببویی. چرا که خدا همه ی دنیا را به بهانه ی عاشق شدن تو آفریده است. این نامه را برایت می نویسم تا بگویم هر چند به زنی سی و چند ساله تبدیل شده ای و احتمالا الان مادر چند بچه از آن یازده بچه ای که قولشان را به هم داده ایم هستی اما یادت نرود که آواز بخوانی، برقصی و مهر بورزی. مبادا از «دیوانگی»مان چیزی کم بشود...

در پایان از تو بخاطر همه ی حسرت هایی که داری عذر می خواهم. احتمالا علت اصلی همه ی آن ها من هستم، شیمای بیست و چند ساله...

دوستدار تو

شیما، 12 بهمن 1397