داستان| همسایه

حاج رمضانعلی پیرمرد پولداری است. ثروتش را هم یک شبه به دست نیاورده است. با کلی زحمت از فرش به عرش رسیده است و حالا هکتار ها زمین کشاورزی دارد. چندین سال است که دیگر فرزند مجردی در خانه ندارد. حاج رمضانعلی بدجوری دستش به دهانش می رسد.

چراغعلی همسایه ی روبه رویی حاج رمضانعلی است. از چند سال پیش که ورشکست کرده است به این محل آمده و یک خانه نقلی خریده است. در عرض چندین روز ثروت چندین ساله اش را از دست داده است و به سختی زندگیش را می گذارند. از وقتی که ثروتش را در عرض چندین روز از دست داد، کمتر در بین مردم آفتابی می شود.

چراغعلی فرزندان زیادی دارد اما محمدمهدی با بقیه ی فرزندانش فرق دارد. از وقتی از سربازی برگشته است، مغازه ای دست و پا کرده است. کم کم دست پدرش را گرفته و از کنج عزلت درش آورده است. محمدمهدی با بقیه فرق دارد...

چشم و دل پاک است و جدیدا نامزد کرده است. نامزدش، فاطمه، دختر زیبایی است. محمدمهدی به او قول خوشبختی داده است.

خانه ی چراغعلی بسیار قدیمی است. چند اتاق یک طرف حیاط و یک حمام و آشپزخانه در طرف دیگر حیاط است. گرم کردن حمام کار سختی است. مدت زیادی است که از چراغی نفتی برای گرم کردن حمام استفاده می کنند.

صبح یک روز زمستانی است. محمد مهدی برای رفتن به عروسی آماده می شود. جز برادرش کسی خانه نیست. دوش را باز می کند و غرق افکارش می شود. چراغ نفتی می سوزد...

بعد از مدتی دیوار رو به روی خانه ی حاج رمضانعلی غرق در پارچه های سیاه می شود. یک هفته ای هست صدای گریه از خانه ی رو به رویی می آید. حاج رمضانعلی دلش برای جوان 22 ساله ی مردم می سوزد. در خلوتش گاهی به او فکر می کند اما کاش...




سول اكرم صلى الله عليه و آله :
ما آمَنَ بى مَن باتَ شَبعانَ وَجارُهُ طاوِيا، ما آمَنَ بى مَن باتَ كاسيا وَجارُهُ عاريا؛
به من ايمان نياورده است آن كس كه شب سير بخوابد و همسايه اش گرسنه باشد. به من ايمان نياورده است آن كس كه شب پوشيده بخوابد و همسايه اش برهنه باشد.