وقتی سردرگمی که امشب چی بپزی، این فقط یه سوال ساده نیست — یه الگوی تکرار شوندهست که میلیونها نفر هر روز باهاش دستوپنجه نرم میکنن.

میخوای غذا بپزی، مواد هم داری. ولی جلوی یخچال میمونی و هیچچیزی به ذهنت نمیرسه. نه یه ایده، نه یه رسپی. فقط یه سکوت ذهنی که آشناست.
ده دقیقه بعد، اسنپفود بازه.
این یه اتفاق تصادفی نیست. این یه الگوئه. الگویی که هر شب برای میلیونها نفر تکرار میشه — و هر بار که این اتفاق میافته، یه فرصت از دست میره. نه برای آدمی که غذا سفارش داد، بلکه برای بازاری که میتونست این لحظه رو به چیز دیگهای تبدیل کنه.
من شروع کردم با یه سوال ساده: چرا آشپزی خونگی اینقدر «دردسر» داره؟ جواب اما ساده نبود.
یه پرسشنامه طراحی کردم. نه با فرضیههای از پیش آماده، بلکه با کنجکاوی. ۱۶ نفر جواب دادن. (میتونی با این لینک، پرسشنامه رو ببینی)
یه عدد از همه چیز بیشتر خودنمایی کرد:
۸۱٪ از پاسخدهندگان گفتن بزرگترین چالش آشپزیشون اینه که نمیدونن «چی بپزن» — نه اینکه نخوان یا مهارت نداشته باشن. فقط تصمیمگیری.
این عدد مهمه، چون این آدمها آشپزی بلد بودن. ۷۵٪ از آشپزی لذت میبردن. ۳۸٪ بیشتر از چهار بار در هفته میپختن. مشکل مهارت نبود — مشکل تصمیمگیری روزانه بود.
یه سوال دیگه هم چیزی کشف کرد که انتظارش رو نداشتم: ۴۴٪ گفتن «نمیدونم چقدر از هر ماده بخرم.»

یه چیز دیگه هم توی دادهها بود که اول ازش رد شدم، بعد فهمیدم مهمترین یافتهست: ۳۸٪ کسانی که آنلاین خرید میکردن میگفتن «بیشتر از بودجهام خرج میکنم» و ۳۸٪ دیگه میگفتن «مواد اضافه میخرم که خراب میشه.» چرا این مهمه؟ چون نشون میداد مشکل فقط «چی بپزم» نیست. مشکل عمیقتره.
وقتی بدون برنامه خرید میکنی — چه آنلاین، چه توی سوپرمارکت — ذهنت در مه تصمیمگیری گیر میکنه. هر چیزی جذاب به نظر میرسه، هیچچیز درست نیست و آخرش بیشتر از چیزی که لازم داشتی میخری.
چهار الگوی رفتاری از دادهها بیرون اومد. نه از ذهنیت من — از پاسخها. یکی از این پرسوناها اصلاً توی طرح اولیهام نبود و داده کشفش کرد.

وقتی دادهها رو کنار هم گذاشتم، یه چیزی دیدم که قبلاً بهش فکر نکرده بودم: همه ابزارها وجود دارن — رسپیهای فارسی زیاده، سوپرمارکتهای آنلاین کار میکنه، یوتیوب پر از آموزش آشپزیه. پس چرا مشکل حل نشده؟
کاربر باید از یه سایت رسپی پیدا کنه، توی سرش تبدیل به لیست خرید کنه، بره مواد اولیه بخره — چه حضوری، چه آنلاین، بعد بفهمه نصف مواد موجود نیست یا با بودجهاش نمیخونه — و دوباره از اول. این friction داره کاربر رو خسته میکنه تا آخرش اسنپفود باز کنه.
مشکل محتوا نیست. مشکل زیرساخت متصلکننده است. هیچ لایهای بین «میخوام بپزم» و «مواد خریدم» وجود نداره.
این رو نگاه کن — بازار چی داره و چی نداره:

ایده اینه که یه لایه هوشمند بین «میخوام بپزم» و «مواد خریدم» بشینه. نه یه اپ جدید از صفر — یه feature set که میتونه روی زیرساخت موجود سوار بشه.


قبل از اینکه بپرسیم «کجا اجرا بشه»، ارزش داره بدونیم «برای چی اجرا بشه.»

نفوذ خرید آنلاین مواد غذایی در ایران هنوز در ۵.۷٪ است. پتانسیل رسیدن به ۱۰٪ تا ۲۰۲۸ وجود داره. این یعنی بازار نهتنها بزرگه — داره هم بزرگتر میشه و هنوز اشباع نشده.
این ایده رو نمیشه از صفر ساخت — نیاز به زیرساخت لجستیک، داده کاربری و شبکه فروشگاه داره. سه شرکت در ایران این داراییها رو دارن. ولی هر سه یکسان نیستن.

این سوال رو باید قبل از پیادهسازی جواب داد. پلتفرمهایی که فقط یه feature دارن، کپی میشن. ولی این پلتفرم سه لایه مزیت میسازه که با زمان قویتر میشن، نه ضعیفتر.

این سوال مهمتر از «آیا این ایده کار میکنه؟» است. مدل کسبوکار اثبات شده — Samsung Food داره. بازار وجود داره — دادهها نشون میده. سوال اینه: چرا این پنجره دقیقاً الان باز شده؟
چهار اتفاق همزمان افتاده که این فرصت رو منحصربهفرد میکنه:
اول: Yummly در دسامبر ۲۰۲۴ تعطیل شد — بزرگترین موتور رسپی شخصیسازیشده دنیا از بازار خارج شده و حتی جهانی یه جای خالی داره.
دوم: خرید آنلاین مواد غذایی در ایران عادی شده. اسنپمارکت و دیجیکالا جت barrier اصلی پذیرش رو از بین بردن — کاربر آمادهست.
سوم: رقبای داخلی هنوز حرکت نکردن. این feature توی roadmap هیچکدام دیده نمیشه.
چهارم: مدل کسبوکار تستشده. این یه آزمایش نیست — بومیسازی یه فرمول موفقه با ریسک بهمراتب پایینتر.
دیگه سوال «آیا این ایده کار میکنه؟» نیست. سوال اینه که کدوم شرکت اول این فرصت رو میگیره.
هر case studyای که فقط از فرصتها میگه، قابل اعتماد نیست. اینجا سه چالش اصلی هست که باید قبل از اجرا جوابشون داده بشه:
مشکل مرغ و تخممرغ: بدون رسپی کافی، کاربر نمیآد — بدون کاربر محتوا تولید نمیشه. جواب: در فاز اول محتوا توسط تیم داخلی یا اینفلوئنسرهای آشپزی تولید میشه. UGC فاز بعدیه.
وابستگی به API فروشگاهها: اگهسوپرمارکتهای آنلاین مثل اسنپ مارکت یه روز شرایط سختی بذاره، کل زنجیره میلنگه. جواب برای اسنپ: این ریسک وجود نداره چون فروشگاه زیرمجموعه خودشه. برای بقیه: قراردادهای بلندمدت و مشارکت سهامی.
Cold Start موتور پیشنهاد دهنده: روزهای اول داده کافی نیست و پیشنهادها ضعیفه. جواب: در ابتدا فیلترهای ساده کافیه — بودجه، تعداد نفر، رژیم. موتور هوشمند با رشد داده ساخته میشه.

این case study با یه سوال ساده شروع شد — یه شکم گرسنه که به فکر آشپزیه ولی نمیدونه از کجا شروع کنه. ولی جذابترین چیزی که یاد گرفتم این نبود که «مشکل چیه» — بود که «چرا مشکل هنوز حل نشده.»
وقتی همه قطعهها وجود دارن ولی کسی اونا رو به هم وصل نکرده، این یه gap نیست — یه فرصته و بهترین محصولها اغلب همینجا متولد میشن: نه از اختراع چیز جدید، بلکه از متصل کردن چیزهایی که باید کنار هم بودن.
اون آدمی که سردرگم جلوی یخچال وایستاده، نه وقت نداره و نه مهارت. فقط یه چیزی کم داره که بگه «این رو بپز — مواد لازمش رو هم برات آماده میکنم.» این پلتفرم اون چیزه.
این case study بخشی از پورتفولیوی product design من هست. اگه سوال یا نظری داری — خوشحال میشم برام بنویسی.