مسیر پشت خونه رو خیلی دوست دارم. همیشه راه رو جوری تنظیم میکنم که از اونجا رد بشم. درختای کاج با شکل و اندازههای مختلف، تضاد رنگ سبز تیرهشون با سبز کمرنگ درختای دیگه، تپههای صخرهای کنار بلوار، منظرهی با شکوه تلاقی کوه با آسمون آبی. تکتکِ این تصاویر برای من فراتر از یک منظرهن؛ خودِ خودِ معجزهن.

همیشه توی این مسیر آهسته رانندگی میکنم. چون میخوام تکتکِ جزئیات رو خوب به خاطر بسپرم. امروز موقع رانندگی توی همین مسیر متوجه موضوع عمیقی شدم. به یکی از جوابهای این سوأل رسیدم:«چرا خودمون رو دوست نداریم؟»
توی همین فکرا بودم که گفتگوی جدیدی آغاز شد.
«شیما دقت کردی به اینکه اینجا اصلن عجلهای برای رسیدن نداری؟»
یهو یاد حرف روانکاوم افتادم:«شیما تو باید از مسیر لذت ببری، نه اینکه فقط به نتیجه فکر کنی.»
این حرفش خیلی منو به فکر فرو برد. راستش تذکر به جایی هم بود.
دو روز بعد، با یکی از مراجعانم داشتیم در مورد چالشی که داشت صحبت میکردیم. اینجا من اسمش رو «علی» میذارم.
علی: اگه نمرهی قبولی توی این امتحان بگیرم خیلی دیگه خفنم.
شیما: اگه نگیری چی؟
علی:...
سکوت کرد و چهرهش در هم رفت.
شیما: یعنی منظورت اینه که اگه قبول نشی...
نذاشت جملهم تموم بشه با عصبانیت وسط حرفم پرید.
علی: اصلن حرفشم نزن. حتی تصورش هم برام کابوسه!
شیما: خب یعنی فقط میخوای به قبولی فکر کنی؟ پس تکلیف زحماتی که داری میکشی چی میشه؟
علی: منظورت چیه؟
شیما:تو الان داری قدمهای مختلفی برای خواستهت برمیداری،اما همهی ارزشمند بودن خودت رو به نمرهی قبولیت گره میزنی. میگی اگه قبول بشم آدم خفنی هستم. یعنی اگه نتیجهی مورد نظرتو نگیری آدم خفنی نیستی، منظورت اینه؟
علی: گیج شدم... نمیدونم!
شیما: نمرهی قبولی بگیری زندگیت چه تغییری میکنه؟
علی:خیلی چیزا عوض میشه. میتونم زندگی بهتری داشته باشم.
شیما: زندگی بهتر به چه دردت میخوره؟
علی: خب معلومه از خودم و زندگیم راضیتر میشم.
شیما: برای زندگی بهتر ساختن و لذت بردن ازش باید این توانایی رو داشته باشی که برای قدمهای کوچیکی که برمیداری هم ارزش قائل باشی. یه راهش اینه که یادداشتشون کنی.
علی: این به چه دردم میخوره؟
شیما: اینجوری یادت میمونه چه مسیری رو طی کردی. از چه چیزایی عبور کردی؛ چه به هدفت برسی و چه نرسی.
علی: تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم. خب اینایی که گفتی چه فایدهای داره؟
شیما: به نظرم یکیش اینه که قدر خودت و زحماتت رو بیشتر میدونی. بعدیش اینه که فقط با دستاوردهات خودت رو قضاوت نمیکنی.
همین که داشتم این جملات رو میگفتم صدای روانکاوم توی ذهنم پیچید: «تو باید از مسیر لذت ببری.»
جملههایی که به علی گفتم توصیههای انگیزشی نبود. یه یادآوری بود. یادآوری این که فارغ از نتیجه میتونه برای تلاشهاش ارزش قائل بیشتری بشه، در نتیجه خودش رو هم بیشتر میتونه دوست داشته باشه.
این جلسه به خودمم تلنگر زد. این که یادم باشه همون قدری که با مراجعام همدل و مهربونم و کمکشون میکنم تا از زندگی لذت ببرن، با خودمم همون جوری رفتار کنم.
ما توی سفر زندگی یادمون میره از مسیر لذت ببریم. به نظرم گم میشیم. یادمون میره قطبنمای درونیمون رو کجا گذاشتیم. واضح نمیدونیم چی میخواییم و چجوری دوست داریم زندگی کنیم.
این وسط صدای بیرون از خودمون رو بلندتر میشنویم:
باید موفق بشی.
آدم موفق اونیه که...
باید بیشتر تلاش کنی.
نباید عقب بمونی.
اتفاق دردناک اینه که توی این هیاهو و کشمکش خودمون رو هم گم میکنیم. رفته رفته ارتباطمون با خودمون بد و بدتر میشه. حس میکنیم یه چیزی کمه یا سرجاش نیست.
برای اینکه حالمون خوب بشه دنبال یه سری راهکار، بیرون از خودمون میگردیم: برنامهریزیهای فشرده، فشار بیشتر، اهداف بزرگتر و ...
اما بهتره بین این همه سر و صدا یه لحظه مکث کنیم.
به خودمون بگیم: «الان وقتشه طرز فکرم رو تغییر بدم.»
به خودمون یادآوری کنیم:
ما فقط به خاطر دستاوردهامون ارزشمند نیستیم.
رشد فقط به مقصد رسیدن نیست.
بخش مهمی از زندگی همین لحظاتیه که میبینیم و یاد میگیریم.
تمرکز روی لذت بردن از مسیر معنیش این نیست که هدفگذاری نکنیم و دنبال پیشرفت نباشیم. بلکه معنیش اینه که در مسیرِ رسیدنها، حواسمون به ارزشمندی خودمون فارغ از هر نتیجهای باشه.
لذت از مسیر یعنی زندگی را زندگی کن.
به قول سهراب سپهری:
زندگی آبتنی کردن در حوضچهی اکنون است.
در نهایت، دستاوردهای ما کیفیت زندگیمون رو تعیین نمیکنه. طرز فکر ما بیانگر کیفیت زندگیمونه. زندگی ما هم خیلی به مسیر پشت خونه شباهت داره. اگه فقط حواسمون باشه که برسیم، حتمن خیلی از زیباییهای مسیر رو از دست میدیم. اما اگه تصمیم بگیریم از مسیر لذت ببریم، یاد میگیریم در طول مسیر کنار خودمون بمونیم و دوست داشتن خودمون از همینجا آغاز میشه.